تبليغاتX
آلا - !warning
Lilypie 1st Birthday Ticker

بله دختر کوچولو، حالا دیگه مامان و بابا رو سر کار میذاری؟ با اون آقای دکتر سونوگرافی که چند سال عمر هم به خدا بدهکار بود دست به یکی کردی؟! دارم برات، نمی دونی وقتی دکتر پیره گفت که جفت چروکیده و جدا شده و دیگه نمی تونه جنین رو تغذیه کنه و باید همین الان بری بیمارستان تا بچه به دنیا بیاد، چه حالی شدم. از اوصاف حال مامانی همین بس که تو راه مطب خانم دکتر محکم خوردم به یه آقای نه چندان کوچولو! (یه چیزی بود تو مایه های دیوار) و تازه از شدت درد و چشم های مبهوت آقاهه فهمیدم چه خبره! اونم احتمالا از شنیدن "ببخشید" بی حال من فهمید چه خبره! البته در اون حال بی اهمیت ترین چیز دنیا همون آقاهه بود که با کله رفته بودم تو شکمش!! حالا این که از لحظه ی شنیدن این خبر تا تجدید سونوگرافی پیش یه دکتر دیگه چه بر من گذشت و به چه چیزهایی فکر کردم بماند. چون بعضی هاش اونقدر خنده داره که خودم هم خنده ام می گیره. مثلا هی به خودم لعنت می کردم که مامان احمق این دو سه روز آخر که تکون های بچه خیلی بیشتر شده بود و  کلی ذوق مرگت می کرد، در حقیقت از بی غذایی و ضعف تقلا می کرده که مامانی به دادم برس! خلاصه فسقلی مامان، تا سرحد سکته منو بردی، ولی خوب همه چیز با سونوگرافی دوم که همه چیز رو نرمال تشخیص داد به پایان رسید. فقط مایع آمنیوتیک که تو در اون غوطه وری و ازت محافظت میکنه کمتر از حد نرماله و این احتمال سزارین رو بالا می بره. بگذریم! همه ی این ماجراها بهانه ای شد تا من و بابایی که همه‌ی کارها رو گذاشته بودیم برای دقیقه‌ی نود و با خیال راحت فکر می‌کردیم یک ماه دیگه وقت داریم، به خودمون بیایم. بابایی امروز مرخصی گرفته تا هم به کارها برسیم و هم یه چند روزی از این آخرین روزهای دو نفره بودنمون لذت ببریم. بماند که بابایی چقدر از شنیدن این خبر و اینکه دختر کوچولو یه ماه زودتر به دنیا میاد چقدر خوشحال بود و حسش ۱۸۰درجه با حس مامانی فرق میکرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:32  توسط مامانی |