تبليغاتX
آلا
Lilypie 1st Birthday Ticker
دیروز عصر وقتی بابایی اومد خونه متوجه شدم آلا سریع رفت توی اتاقش. تعجب کردم چون قبلن بهتر از باباش استقبال می کرد! بعد از چند لحظه با صدای هن و هن آلا و گریه‌ی خاصی که یعنی به دادم برسید دویدم توی اتاق، دیدم آلا با یه دست آدم آهنیش رو گرفته و با دست دیگه دست جدا شده‌ی آدم آهنی که ظهر همون روز جدا شده بود و داره سعی می‌کنه اونا رو با خودش به هال بیاره. آدم آهنی رو که از دستش گرفتم بدو بدو خودش رو به بابایی رسوند و دست آدم آهنی رو بهش داد. بعد هم با زبون بی زبونی بهم فهموند که آدم آهنی رو هم به بابایی بدم و بعد با اشاره به بابایی فهموند که دست آدم آهنی باید سر جاش وصل بشه! خشکم زده بود. یادم افتاد ظهر موقع خواب وقتی سعی می‌کرد دست جدا شده رو سر جاش بچسبونه! بهش گفتم الان وقت خوابه وقتی بابایی اومد بهش می‌گم دست آدم آهنی رو درست کنه!! یعنی یادش مونده که من چه وعده‌ای بهش دادم؟! بعد از این باید بیشتر از این مواظب حرف زدنم باشم. مدتی پیش هم وقتی آلا موقع ورق زدن کتاب انگشت دستش رو به دهنش می‌برد و تر می‌کرد ( خیلی ناز و خوردنی این کارو انجام می‌داد) یا وقتی هر شیءای که شبیه دئودورانت بود به زیر بغلش می‌مالید!! فهمیدم خیلی وقتها اصلن حواسم نیست که دو تا چشم کوچولو همه‌ی کارهای ما رو خیلی دقیق زیر نظر داره!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:55  توسط مامانی | 

دخترک نمکی مامان! امروز دومین سالگرد روزی ه که با ظهور دو خط قرمز موازی روی یه نوار باریک کاغذی فهمیدم لحظه های خوش ما قراره رنگ و بوی تازه ای بگیره. تو در راه بودی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 11:56  توسط مامانی | 

بالاخره تموم شد! کابوس سه شب تب بالای 39 درجه ی  خانم کوچولو به خاطر عفونت گلو و سینوس هاش. به دستور دکترش تا صبح پاشویه ش می کردم. البته دکتر گفته بود اصلا نباید بخوابی و مراقب باشی که تب ش بالا نره ولی وقتی تب ش پایین می یومد یواشکی یه کم در حالت نیمه نشسته می خوابیدم. چه مادر بی خیالی! راستش به خاطر نزدیک شدن به آخر ترم و فشرده شدن درس ها نمی تونستم سر کلاس ها نرم که البته رفتنش هم فایده نداشت چون رسماً سر کلاس خواب بودم. نمی دونید چقدر خوشحالم که فردا پنج شنبه س!

امروز حال دخترک بهتر شده ولی کابوس وحشتناک تری همچنان ادامه داره. آلا خانم به هیچ عنوان دارو و غذا نمی خوره. یعنی دهنش رو قفل می کنه. اگر هم به زور بهش بدم عق می زنه و همش رو بالا میاره. به خاطر عوارض داروهاش اسهال شدید داره اما مایعات هم نمی خوره. شیر هم فقط در حدی می خوره که از گرسنگی نمیره. نمی دونم چکار کنم.

با وجود اینکه خیلی بی حال و ضعیف شده اما هنوز عاشق ایستادن و راه رفتن ه. حدود ده روزه که راه می ره. دستش رو به پشتی یا صندلی می گیره. اما تازه دیروز یاد گرفته خودش از حالت نشسته بدون کمک بایسته. داره تمرین می کنه با واکری که خاله حمیده عیدی براش خریده راه بره ولی فعلا هیچ استعدادی از خودش نشون نداده! آخه واکرش انقدر ژینگول پینگول ازش آویزونه که حواس بچه م پرت می شه.

پی نوشت: بین نوشتن این مطلب و قرار دادن آن در سایت یک وقفه ی ۴-۵ ساعته پیش اومد و تو همین فاصله آلا موفق شد به تنهایی چند قدم با واکر راه بره! به غیرت بچه م برخورده. عکس هاش باشه طلبتون.

پی‌نوشت خاله حمیده:

این هم از بدهکاری ما! (برای دیدن عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید)

این از عکس‌های دوران سخت بیماری آلا خانوم!

آلای تب دار

آلای مریض

Photobucket

و این هم از آلا و ارابه‌اش!

Photobucket

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:54  توسط مامانی | 

تو سایت سلامت به مطلب خوبی راجع به دندان شیری و نگهداری از اون برخوردم که به همه‌ی مادران بالفعل و بالقوه! توصیه می‌کنم مطالعه کنن. دندون‌های آلاء دیگه حسابی رشد کردن و این مامانی تنبل و بی‌مسوولیت هر شب یادش می‌افته که باید مسواک زدن رو شروع کنه و با خودش قرار می‌ذاره که از فردا بکککککککککوب (ارادتمند پریسای عزیزم) بعد از هر وعده شیر خوردن و بعد از قطره‌ی مولتی ویتامین دندون‌هاش رو تمیز می‌کنم. اما فردا باز همون آش و همون کاسه!

ماجرای دندون درآوردن دخترک از روزی شروع شد که موقع شیر خوردن‌ش ناگهان جیغ مامانی به هوا رفت. آلا خانم سینه‌ی مامانی رو بین لثه‌هاش می‌گرفت و فشار می‌داد یا در واقع می‌جوید. بعضی وقت‌ها هم لثه‌هاش رو به هم می‌سایید و لب‌هاش شکل نوک اردک می‌شد. بعدش هم وقتی می‌خواست به لب‌های خودش نگاه کنه چشماش چپ می‌شد و قیافه‌ی  مضحکی پیدا می‌کرد. خاله  حمیده یکی از این صحنه‌ها رو شکار کرده و تو پست های قبلی در معرض نمایش عمومی قرار داده!

خلاصه از مامان اعظم اصرار که این بچه داره دندون درمی‌آره و لثه‌ش می‌خاره، از منم انکار که نه بابا هنوز خیلی زوده. آخه اون موقع آلا تازه دو ماه و نیمه بود. باید اعتراف کنم که تا روزی که در چهار ماه و نیمگی تیزی نیش دندون‌ش رو لمس کردم، هنوز باور نکرده بودم که دخترم داره دندون درمی‌آره! روش‌های ماساژ لثه رو تو کتاب "ماساژ کودک" دیدم که به نظرم جالب اومد. به این صورت که دو تا انگشت شصت رو در کنار هم پایین لب کودک قرار می‌دیم و با کمی فشار حرکت دورانی در دو جهت انجام می‌دهیم. بعد انگشت‌ها رو در دو جهت در امتداد لثه می‌کشیم. من دیر اقدام کرده بودم و  لثه‌های متورم‌ش موقع ماساژ درد می‌گرفت و بی‌قراری می‌کرد. این نوع ماساژ باید از مدت‌ها قبل از تورم لثه شروع بشه تا بچه بهش عادت کنه و موقع درد اجازه‌ی این کارو بده. حتی ماساژ کل بدن هم در این زمان باعث تحریک بدن برای تولید آندرفین می‌شه که نوعی مسکن‌ه. هم‌زمان به فکر تهیه‌ی دندون‌گیر افتادیم چند مدل هم براش خریدیم. اما دخترک هنوز توانایی کافی برای بردن دندون‌گیر به طرف دهان‌ش رو نداشت و خیلی اذیت می‌شد. بعد از کمی جستجو در اینترنت  متوجه شدم که برای تهیه‌ی یه دندون‌گیر خوب و موثر لازم نیست خیلی به زحمت بیافتیم یا جیب‌مون رو خالی کنیم. فقط باید یه پارچه‌ی نرم نخی رو استریلیزه کنیم (با جوشاندن) و مرطوب کنیم (با آب جوشیده) و داخل یخچال بذاریم تا خنک بشه. این پارچه رو هم می‌شه دست بچه بدیم تا گازش بگیره و لثه‌ش تسکین پیدا کنه هم می‌تونیم خودمون به وسیله‌ی اون لثه‌ش رو ماساژ بدیم. باید بگم این پارچه معجزه کرد. البته می‌شه پیش‌بند بچه رو هم بجوشونیم تا بتونه اون رو به دهان‌ش ببره . بچه‌ها این کار رو خیلی دوست دارن و به تسکین دردشون کمک می‌کنه. روزهای آخری که دندون‌ش نیش زده بود و لثه‌ش حسابی متورم و دردناک بود و البته تب هم داشت، بهش استامینوفن دادم. تو این دوره اسهال هم شایع‌ه. البته نه به خاطر دندون درآوردن بلکه به خاطر اینکه بچه‌ها هر چیزی رو به سمت دهان‌شون می‌برن و احتمال ورود میکروب به بدن‌شون زیاده. مطلب دیگه اینکه قرمزی و التهاب در ناحیه‌ی تناسلی کودک و گونه‌های سرخ و برافروخته می‌تونه یکی از علایم دندان درآوردن باشه.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:25  توسط مامانی | 

باسمه تعالی

از آنجایی که ترم جدید دانشگاه از فردا شروع می‌شه و با توجه به اینکه استاد گرامی تاریخ آخرین امتحان از مجموعه امتحان‌های final رو 5 اسفند تعیین کرده، بدین وسیله به اطلاع کلیه‌ی دوستان می‌رساند که مامانی در حسرت یک روز تعطیلی میان‌ترم ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:8  توسط مامانی | 

یادم میاد تابستون‌ها عشق‌مون بازی کردن روی پشت‌بام بود. بزرگ‌ترها دور هم گپ می‌زدن و چای و میوه می‌خوردن. ما بچه‌ها هم روی رختخواب‌ها که زودتر پهن می‌شد تا خنک بشه غلت می‌زدیم. اما جرات نمی کردیم به لبه‌ی بام نزدیک بشیم. خانوم جون (خدا رحمتش کنه) می‌گفت شیطون رو لبه‌ی پشت‌بوم نشسته و هر کسی که نزدیک لبه بایسته هل می‌ده پایین.

یادم میاد بچه که بودم یه شب از تلویزیون یه فیلم دیدم. اون روزها بابا خونه نبود. می‌رفت دزفول، منطقه‌ی جنگی. مامان هم سرش به تر و خشک کردن خواهر و برادر کوچیک‌ترم گرم بود. خلاصه تلویزیون تنها سرگرمی من بود. از فیلمه چیزی یادم نیست. یعنی چیز زیادی هم ازش نفهمیدم. فقط یادمه که چند تا آدم بد بودن که آدم خوبا رو می‌کشتن. صحنه‌ی کشتن رو هم با سایه‌ها نشون می‌داد. خوب یادمه سایه‌ی داسی که روی سر یه مرد فرود میومد و صدای نعره‌ی مرد ... یا سایه‌ای که داشت کسی رو خفه می‌کرد.

الان بیست و نه سالمه. بزرگ شدم، مادر شدم اما... وقتی لب یه بلندی می‌ایستم بدنم می‌لرزه، دندون‌هام قفل می‌شه، نفسم به شماره می‌افته. همه‌ی عضلاتم رو منقبض می‌کنم، به یه تکیه‌گاه محکم می‌چسبم و هر لحظه منتظرم یکی منو هل بده پایین.

من یه مادر بیست و نه ساله‌ام که هنوز از سایه‌ها می‌ترسم. سایه‌هایی که از پشت بهم نزدیک می‌شن شبیه یه داس‌ن و می‌خوان رو سرم فرود بیان....

امانتدار لوح سفید و پاک ذهن یک انسان بودن چقدر سخته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:27  توسط مامانی | 

بعد از مدت‌ها درس و مشق و امتحان، امروز هرگونه فعل و فکر و ذکر راجع به درس رو برای خودم قدغن کردم و تصمیم گرفتم این دو روز فقطِ فقط مامان باشم!  در راستای نیل به این هدف مقدس! داشتم یه کتاب راجع به بازی با کودک می‌خوندم که به مطلب جالبی برخوردم. اون روزا که بی‌قراری‌های شب‌هنگام دخترک به علت کولیک ما رو مستاصل کرده بود و هیچ‌کدوم از نسخه‌های دوستان و آشنایان چاره‌ی کار نمی‌کرد، به طور اتفاقی کشف کردیم که تاب خوردن توی پتو به شکل معجزه‌آسایی دخترک رو آروم می‌کنه. جوری که انگار اصلا دردی در کار نبوده! (دخترک رو توی یه پتوی نرم و سبک می‌خوابوندیم و دو نفری گوشه‌های پتو رو می‌گرفتیم و تاب می‌دادیم). این شد که دست به کار شدیم و یه ننو به سبک ننوهای مادربزرگ‌هامون براش درست کردیم. این ننو تقریباٌ معجزه کرد و تا حدود سه ماهگی دخترک تا صبح با آرامش کامل توش خوابید. امروز توی کتاب خوندم که این تاب خوردن تا حدودی احساس بی‌وزنی و حرکتی که کودک در رحم مادرش تجربه کرده تداعی می‌کنه. برام جالب بود چون همیشه برام سوال بود که چرا دخترم اینقدر تاب خوردن رو دوست داره. هنوزم بعضی شب‌ها ننوی عزیز به داد مامانی و بابایی می‌رسه. گفتم این تجربه رو بنویسم شاید به کار تازه مادر و پدرهایی که احتمالا از اینجا گذر می‌کنن، بیاد.

طرز تهیه‌ی ننو برای یک نفر:

مواد لازم: پتوی نرم و سبک، ریسمان محکم.

ریسمان رو به چهار گوشه‌ی پتو ببندید و به دو تکیه‌گاه محکم متصل کنید. البته اگر مثل ما آپارتمان‌نشین باشید ممکنه چنین تکیه‌گاهی به راحتی یافت نشه. ما یه سر طناب رو به دستگیره‌ی در حمام (البته دستگیره‌ی داخلی که ایمن‌تر باشه. ما از ریسمان پارچه‌ای استفاده کردیم که هم محکم باشه و هم مانع بسته شدن در حمام نباشه!!) و سر دیگه رو به پایه‌ی میز چرخ خیاطی مامان اعظم وصل کردیم. البته اگر شما توی خونه چرخ خیاطی صنعتی که پایه‌های محکم داره ندارید، مشکل خودتونه. به هر حال یه بار امتحان کنید حتما مشتری می‌شید.

 این هم آخرین عکس از دندون موشی مامانی:

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:19  توسط مامانی | 

وقتی هنوز دخترک به دنیا نیومده بود منو بابایی به قول خودت کلی خیال بافی می کردیم. همه ی لحظه های زندگی و بزرگ شدن دخترک رو شبیه سازی می کردیم که البته همیشه آخر ماجرا به دعوا و کتک کاری می انجامید! آخه من دلم می خواست وقتی میریم پیاده روی دخترک جلوتر از ما بدو بدو بره و بعد منتظر بشه مامان و باباش برسن ولی بابایی می گفت نه موتور میزنه بهش باید دستش رو محکم بگیریم. من دوست داشتم وقتی احساس کنم که می تونه اجازه بدم تنهایی از جوی آب بپره اما بابایی می گفت نه ممکنه بیفته و سرش بخوره لب جوی. خلاصه کلی با هم دعوا داشتیم. من می خواستم دخترکم اعتماد به نفس پیدا کنه و تو جامعه آدم موفقی باشه ولی بابایی با وجود اینکه خودش از اینکه پدرش اجازه هیچ خطر کردنی رو بهش نداده (حتی رانندگی) و اونو آدم محافظه کاری بار آورده شاکیه، بازم محافظه کارانه با این مساله برخورد می کرد. نمی خوام بگم نظر من درست بوده  یا بابایی. هرچند الان که دخترک به دنیا اومده برای منم خطر کردن خیلی سخت شده. در اینکه همه ی ما پدر و مادرها سعی می کنیم امانتدارهای خوبی باشیم شکی نیست (البته اگر گرفتار روزمرگی ها نشیم و همیشه یادمون بمونه که چه وظیفه ای داریم) ولی موضوع اینه که ما امانتداری رو چی تعریف می کنیم. اینکه بچه ها رو توی زرورق بپیچیم و لای پر قو بزرگ کنیم یا روی امیال مون پا بذاریم و بهشون اجازه ی خطر کردن و تجربه اندوختن بدیم. کاری که  بابا و مامان خودمون کردن. البته این مباحث شاید خیلی ربطی به مطلب خودم و تو نداشته باشه ولی این مساله خیلی وقته فکر منو به خودش مشغول کرده. خیلی قبل تر از اینکه مادر بشم. اینکه تعریف مادر و پدر نمونه چیه و تربیت درست یعنی چی؟

بگذریم. نمی دونم این فقط احساس منه یا همه ی مادرها همین حس رو دارن. همیشه منتظرم. منتظر یه حادثه، یه اتفاق. وقتی نگاهش می کنم وقتی شیرش می دم وقتی ... همش فکر می کنم یعنی روزی میرسه که حسرت یه لحظه از این  روزها رو بخورم. فکر می کنم مادر غزال هم همه ی این روزها رو پشت سر گذاشته و هر لحظه ی زندگیش با عشق به غزال رقم خورده بوده اما حالا همه چیز براش تموم شده. یا مادر کوثر کوچولوی 5 ساله که چند ماه پیش موقع خوردن گوجه سبز یه تکه گوجه می پره تو نای ش و راه نفسش برای همیشه  بسته می شه. کوثر کوچولو یک سال قبلش پدرش رو تو سانحه ی سقوط هواپیمایی که حامل خبرنگارها بود از دست داد. مادر کوثر شاید هیچ بی احتیاطی نکرده باشه. شاید امانتدار خیلی خوبی بوده. شاید برگه ی امتحانش پر بوده از افتخارات مادری. اما باز هم قسمتش فقط صبر بوده فقط صبر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:55  توسط مامانی | 
"خدا به پدرو مادرش صبر بده" ! صبر! چه واژه ی  حقیری در برابر درد مادری که نوگل زندگیش، دختر هفت سالش جلوی چشمش پرپر میشه.  چقدر بی معنیه برای پدری که عزیزش توی بغلش جون میده. نه نه اصلا کافی نیست! نمیدونم چی بگم. نمیدونم با چه واژه ای با چه کلمه ای توصیفش کنم. بیزارم از این واژه های لوس بی مصرف که فقط به درد روزمرگی ها  می خورن. فقط به درد بی دردی ها می خورن. بیزارم از حادثه ها، از لحظه های ناشناخته که در کمین خوشبختی هامون نشستن تا در یک لحظه لبخندهامون ناله و شیون بشن. بیزارم از مادر بودن، آره درست شنیدی، از مادر بودن، اگر قراره سهم من از تو فقط صبر باشه. اگه قراره سهم من از نگاه قشنگت، از دستتای کوچیکت که دیشب می خواست قطره های اشک مادر رو بگیره و وقتی دستتو روی صورتم گذاشتی و چیزی پیدا نکردی با تعجب  نگاهم کردی، از لبهای شیرینت که به صدای هق هق گریه های مامانی می خندید چون فکر می کردی اینم یه جور خنده س، آره اگه باید، اگه مقدر شده سهم منم  فقط صبر باشه، بیزارم از این احساس. بیزارم از حسی که منو هر شب چند بار بیدار میکنه تا ببینم هنوز نفس میکشی یا نه! بیزارم از قلبم که با دیدن خنده هات، با شنبدن صدای قشنگت می خواد از جا کنده بشه. بیزارم از خودم که نفس هات مستم میکنه. نه اصلا کافی نیست. صبر برای من اصلا کافی نیست. اکه قسمتم اینه می خوام انصراف بدم از مادر بودن.من میخوام انصراف بدم. آره پشیمونم. من نمیخوام تو این امتحان صبر شرکت کنم. من می خوام اول امتحان برگه م رو سفید بدم. آره کم آوردم. بدجوری هم کم آوردم. نفسم بالا نمی یاد وقتی یاد چشم های ناز دخترک می افتم. وقتی یاد اون چهره ی سبزه ی بانمک و موهای فرفری، وقتی فکر می کنم  که امروز بدن لطیفش و نگاه معصومش رو به دست خاک سرد سپردن. نه نمی تونم. نمی تونم حتی یه لحظه به احساس مادرش فکر کنم. دلم می خواد گریه کنم. فقط گریه کنم. منعم نکنید. کی می گه مادری که به بچه شیر میده نباید گریه کنه! بذارید این بغض لعنتی بترکه دارم منفجر میشم...

غزال کوچولوی عزیزم، روحت شاد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:59  توسط مامانی | 

دارم از عصبانیت منفجر می شم. دلم می خواد یه نفر رو خفه کنم. یه دکتر احمق که اسم خودشو گذاشته متخصص کودکان!! باورتون نمی شه چقدر حالم بده! حتی نمی تونم گریه کنم فقط با خفه کردن دکتره آروم می شم. همش دارم وسوسه می شم برم مطبش و هرچی می تونم بارش کنم. البته نادونی خودم هم دست کمی از اون دکتره نداره( بهتره بگم دکتر نما! حیف عنوان دکتر که روی اون پیر خرف بذاری) اگر حیا اجازه می داد همین جا هرچی فحش بود حواله ی هرچی دکتر بی سواده می کردم. آدمهای بی قیدی که نمی فهمن با جون انسان سرو کار دارن. مخصوصا اگر اون انسان یه فرشته ی بی دفاع باشه که از برگ گلم نازکتره! بمیرم برات مادر!

اصلا دلم نمی خواد بگم چه اتفاقی افتاده ولی می گم تا درس عبرتی بشه برای دوستان. چند هفته پیش وقتی از دانشگاه برگشتم دیدم دخترک به شدت سرما خورده و آب بینیش تا روی چونه آویزونه. مامان هم که حسابی ترسیده بود آدرس یه دکتر رو از یکی از دوستانش گرفته بود. طرف هم کلی تعریف کرده بوده که فلانی دستش شفاست و ...( اگر من دستم به دستش برسه...). خلاصه سریع با مامان روانه شدیم. دکتر بعد از یه معاینه ی کوتاه براش شربت سرماخوردگی کودکان و شربت آموکسی سیلین نوشت و این مامانی خنگ هم همه رو به خورد دخترک بی گناه داد. چند وقت بعد از یکی از دوستان شنیدم که زیر چهار ماهگی به بچه نباید دارو داد و کلی اعصابم به هم ریخت. اما به کسی چیزی نگفتم (مخصوصا به بابایی!). امروز وقتی از پروفسور مومن زاده که توی تلویزیون صحبت میکرد شنیدم که مصرف شربت سرماخوردگی کودکان کلا ممنوعه! نزدیک بود آتیش بگیرم. به چشمهای معصوم دخترک نگاه کردم و خودم رو به خاطر این همه نادونی لعنت کردم. یعنی کسی که اسم خودشو متخصص میذاره نباید یه کم up to date باشه و فقط به معلومات دوران پارینه سنگی خودش اعتماد نکنه؟ وای خدایا کمکم کن. خدایا به طفل معصومم رحم کن.

راستی پروفسور گفتن که نباید  شربت گریپ میکسچر و گریپ واتر هم که برای دل درد استفاده میشه به بچه ها بدیم چون جوش شیرین داره. به جای اون بهتره  قطره ی دایمتیکون و یا عرق نعنا بدیم(قابل توجه مادر بزرگها).

از همه ی دوستان معذرت میخوام که بعد از مدتها غیبت با دل پر برگشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:32  توسط مامانی | 

برای دیدنت بی تابم دخترکم! انتظار خیلی سخت شده. این روزهای آخر هر لحظه اش به اندازه ی هزار سال می گذره. هر شب خوابتو می بینم، بغلت می کنم، شیرت می دم و همه ی نکاتی رو که راجع به بچه داری توی کتابها خوندم تو خواب مرور می کنم. خلاصه کلی باهات حال می کنم اما وقتی بیدار می شم... بی حوصله و کلافه ام. نمی دونم گرمای هوا کلافه ام می کنه یا انتظار. همه ی لحظه ها و ساعتها به فکر کردن به تو می گذره، این که کی و چه جوری به دنیا میای، چه شکلی هستی، مشکلی نداری و .... این روزها باید چهار چشمی مراقب تکونهات باشم که اگر یه روز تکونهات کم شد سریع برم بیمارستان (نکته ی آموزشی برای مادران آینده!). دکتر می گه تا 25 مرداد تو به اندازه ی یه جنین کامل نه ماه و نه روزه می شی و بعد از اون درشت تر از حد طبیعی، طوری که باید با سزارین به دنیا بیای، اما من دلم می خواد به روش طبیعی به دنیا بیای. شاید به همین دلیله که این روزها اینقدر برای ظاهر شدن علایم زایمان بی تابی می کنم. البته اعتراف می کنم که از زایمان طبیعی بینهایت می ترسم، اما یه ترس توام با کنجکاوی. دوست دارم حداقل به خودم ثابت کنم که می تونم و بعد به این شجاعت خودم افتخار کنم!! و تا آخر عمر سرت منت بذارم که نه ماه بارداری و زایمان طبیعی چقدر سخت بوده!!!

خلاصه این که فسقلی حسابی فکر مامانی رو مشغول کردی. پروژه هایی که قبلا توی سه سوت انجام می دادم (این یه جورایی تعریف از خودم بود که بابا چی بودم من!!)حالا یه ماهه که بلاتکلیف موندن و من نمی دونم چه بهانه ای برای استادم بیارم. آخه این بدشانسی نیست که استاد آدم خودش حین تحصیل دو تا بچه آورده باشه و تازه کلی هم موفق بوده باشه؟ اونم توی کانادا و بدون هیچ کمکی!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط مامانی | 

"و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما هرگز خوشبختی را در خانه ی همسایه جستجو نکرده ایم...

خوشبختی را نمی توان وام گرفت.

خوشبختی را نمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان تکدی کرد...

خوشبختی گمان می کنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه." (نادر ابراهیمی)

و اما عزیزترینم! خواستم شاکی باشم که چرا فراموش کردی؟ چرا چیزی نگفتی؟ حتی یه تبریک خشک و خالی. اما مگه مهمه امروز چه تاریخی داره؟ مگه مهمه که امروز چه عنوانی داره یا چه لیبلی رو یدک می کشه؟ مهم اینه که از صبح چند بار زنگ زدی، حالم رو پرسیدی، تزریق آمپولم رو یادآوری کردی و اینکه مواظب خودم باشم. مهم اینه که همه ی لحظه های زندگیت و همه ی فکر و ذکرت من هستم و من، فارغ از تاریخها و روزها و سالها. مهم روزهاییه که در کنار هم خندیدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم اما قهر نکردیم ... مهم روزهاییه که برای دیدن دختر کوچولو لحظه شماری کردیم و خنده ها،  گریه ها، شیرین زبونی ها و حتی بداخلاقی هاش رو شبیه سازی کردیم و بیشتر برای دیدنش بیطاقت شدیم. مهم تویی و نفس گرمت که تا هست زندگی هست و خوشبختی هست. در کنارم بمان یگانه ترین. سومین سالگرد هم خونگیمون مبارک!  

پی نوشت از آلا: من که نفهمیدم این مامانی چی نوشته! فقط می دونم چیز مهمی ننوشته! آخه این چیزها که برای آلا نون و آب نمی شه. یکی فقط به من بگه کی می تونم با این اسباب بازی های خوشگلی که دایی میثم از چین برام آورده بازی کنم؟ البته اگه تا اون موقع مامانی و بابایی سالم گذاشته باشنشون! دمت گرم دایی میثم و تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:27  توسط مامانی | 
الهی قربون عکست برم دختر گلم! قربون چشم هات بشم که  کپی چشم های باباییه و اون سنجاق گنده که منو یاد خاله حمیده می ندازه! آخه از اون جایی که وقت خاله حمیده خیلی با ارزش تر از اون بود که به دوختن دکمه های بی ارزش لباسش بگذره، همیشه دست به دامن این سنجاق های بینوا می شد! طوری که اگر از کنار آهن ربا رد می شد حتما بهش می چسبید!  حالا منم یه عکس برات می ذارم که بدونی در این هفته تقریبا چه شکلی هستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط مامانی | 

بله دختر کوچولو، حالا دیگه مامان و بابا رو سر کار میذاری؟ با اون آقای دکتر سونوگرافی که چند سال عمر هم به خدا بدهکار بود دست به یکی کردی؟! دارم برات، نمی دونی وقتی دکتر پیره گفت که جفت چروکیده و جدا شده و دیگه نمی تونه جنین رو تغذیه کنه و باید همین الان بری بیمارستان تا بچه به دنیا بیاد، چه حالی شدم. از اوصاف حال مامانی همین بس که تو راه مطب خانم دکتر محکم خوردم به یه آقای نه چندان کوچولو! (یه چیزی بود تو مایه های دیوار) و تازه از شدت درد و چشم های مبهوت آقاهه فهمیدم چه خبره! اونم احتمالا از شنیدن "ببخشید" بی حال من فهمید چه خبره! البته در اون حال بی اهمیت ترین چیز دنیا همون آقاهه بود که با کله رفته بودم تو شکمش!! حالا این که از لحظه ی شنیدن این خبر تا تجدید سونوگرافی پیش یه دکتر دیگه چه بر من گذشت و به چه چیزهایی فکر کردم بماند. چون بعضی هاش اونقدر خنده داره که خودم هم خنده ام می گیره. مثلا هی به خودم لعنت می کردم که مامان احمق این دو سه روز آخر که تکون های بچه خیلی بیشتر شده بود و  کلی ذوق مرگت می کرد، در حقیقت از بی غذایی و ضعف تقلا می کرده که مامانی به دادم برس! خلاصه فسقلی مامان، تا سرحد سکته منو بردی، ولی خوب همه چیز با سونوگرافی دوم که همه چیز رو نرمال تشخیص داد به پایان رسید. فقط مایع آمنیوتیک که تو در اون غوطه وری و ازت محافظت میکنه کمتر از حد نرماله و این احتمال سزارین رو بالا می بره. بگذریم! همه ی این ماجراها بهانه ای شد تا من و بابایی که همه‌ی کارها رو گذاشته بودیم برای دقیقه‌ی نود و با خیال راحت فکر می‌کردیم یک ماه دیگه وقت داریم، به خودمون بیایم. بابایی امروز مرخصی گرفته تا هم به کارها برسیم و هم یه چند روزی از این آخرین روزهای دو نفره بودنمون لذت ببریم. بماند که بابایی چقدر از شنیدن این خبر و اینکه دختر کوچولو یه ماه زودتر به دنیا میاد چقدر خوشحال بود و حسش ۱۸۰درجه با حس مامانی فرق میکرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:32  توسط مامانی |