تبليغاتX
آلا
Lilypie 1st Birthday Ticker
بانوي بالا منزلت ما!
به ياري اراده و ايماني همچون كوه
خوب ترين روزهاي زندگي 
- فراسوي جملگي صخره هاي صعب تحمل سوز
بر فراز قله هاي رفيع شادماني- 
در انتظارت باد!
به خاطر چندمين سالگرد تولدت
از سوي اين كوهنورد قديمي

(به عاریت گرفته از چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهيمی )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط بابا | 

چند وقتی بود که وضعیت درس وکار وزندگی و تداخلات هر روزه ای که با هم داشته و دارند حسابی ذهنم رو به هم ریخته بودند . بعضی وقتها به خودم می گفتم از این بدتر هم مگه می شه؟!تا این که آلا کوچولو چند روزی حسابی سرماخورد،نمی دونید چقدر مظلوم شده بود.تا به حال اینقدر آلا را بد حال ندیده بودم، چشمانی خمار،بدنی گرم، سرفه هایی آزاردهنده و بالا آوردنهایی مکرر....

باشه قبول از این بدتر هم میشه.نمی خوام شعار بدم ولی واقعا ً سلامت وامنیت دو نعمت پوشیده اند وامیدوارم که درسال جدید همگی در سلامت و امنیت باشید.

 آلا کوچولو هم تا چند روز دیگه ان شاءا.. حالش بهتر میشه و تعطیلات هم تموم میشه و باز دوباره کار و درس و زندگانی با همون وضعیت سابق و باز من :که بابا از این بدتر هم میشه مگه؟خدا به داد آلا برسه!!!!

چند تا عکس از آلا در حالتی نزار:

 

 

و این هم آلا درمزرعه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:22  توسط بابا | 
لالا لالا گل لیمو

مامان چشمِ مامان ابرو

مامان با برق چشمونش

بابا رو می‌کنه جادو

بابا خوب می‌دونه مامان

توی چشماش چیا داره

می‌شه جادوی این چشما

به جای نه می‌گه آره

ناصر کشاورز

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:6  توسط بابا | 

سلام آلا جان،امروز بالاخره مامانی راضی شد تا جنابعالی رو با سزارین بدنیا بیارن،آخه مامانی خیلی دوست داشت تو رو به روش طبیعی به دنیا بیاره تا به عنوان یک مادر فداکار ایرانی مطمئن باشه وظیفه اش رو کامل انجام میده(تقصیر خودم هم هست از بس فیلم فارسی نشونش دادم مامانی رو جو گیر کردم) ولی به هر حال شرایط به گونه ای شد که در نهایت امروز پس از بیمارستان عوض کردنهای پی در پی و معاینات مختلف مجابش کردیم!!که سزارین برای تو بهتره و مامانی هم طفلکی به ناچار راضی شد.اما از بس که صبح همش منتظر بودیم و قتی که دکتر ساعت 11 از راه رسید  تازه برای انتظاری دیگر خودمون رو آماده می کردیم که به ناگاه سر و کلت پیدا شد و از جلوی ماپیچ و تاب خوران رد شدی و ما متحیر ؛من همینطور که ازت فیلم میگرفتم بغض کرده بودم ولی جلوی تو خودم رو کنترل کردم و گریه نکردم که یه وقت خیال نکنی بابات هم تازه بدنیا اومده!! و بگی ما رو باش کی میخواد از ما مواظبت کنه ،بگذریم،آلای عزیز تو در ساعت 11:30 امروز(به شرحی که خاله حمیده داده)خودت را با وزن 3.850 کیلوگرم و قد 52 سانتیمتر(وروجک نیم متری) بر ما نمایاندی.                                                         آلا جان مامانی امروز روز سختی رو پشت سر گذرونده و شب سختی رو هم احتمالا خواهد داشت و تو که در کنارشی حسابی مواظبش باش و اصلا همین الان بیا با هم همپیمان بشیم که همیشه یار ویاور مامانی باشیم و سعی کنیم که کمتر اذیتش کنیم، روی قول نوزادانه ای که به من دادی حساب می کنم فسقلی.                                                                                                                           حالا بهتره عکسهای آلا رو که با دوربین خاله حمیده گرفته شده و کلی حجمشون رو کم کردم تا زودتر آپلود بشن رو ببینیم(در ضمن عکس کف پای آلا سفارشی از سوی مامانی برای خاله حمیده است):

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط بابا | 

آلا جان سلام ، امروز سارا کوچولو هم در تبریز بدنیا اومد. سارا دختر "علی بابا" ست که امروز باباییش خبر بدنیا اومدنش رو داد و امیدوارم دوستهای خوبی برای هم بشید.

علی مددی از حدود ده سال پیش به لقب علی بابا مفتخر شده بود که در نهایت امروز سارا کوچولو چشم به این دنیا گشود وبه گفته خودش دیگه رسماً "علی بابا" شد،به علی مددی عزیز رسماً و کتباً از همین تریبون تبریک می گم وبرای خانواده کوچکش آرزوی بهروزی دارم.

عمو روحی هم که کلی از اومدنت ذوق زده شده بود برات توی وبلاگش  لینک وبلاگت رو گذاشته و قول میده تا مثل بقیه عموها بزودی یه هم بازی برات بیاره ،البته بدیهیه که قبلش باید ازدواج کنه!

راستی باران کوچولو هم روز چهار شنبه بدنیا اومد ،باران دختر دایی مامانیه و به گمانم روزهای پر ماجرایی در کنار هم خواهید داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط بابا | 

هنوز هم باورم نمیشه که قراره پدر بشم!پدر کلمه سنگینیه، احساسم  اینه که  پدر باید یه آدم عینکی و پا به سن گذاشته باشه که کت و شلوار پوشیده باشه و هر از گاهی از زیر عینک نگاهی عاقلانه به بچه اش بیاندازه و یا نصیحت کنه و یا از جوونیای خودش بگه! خلاصه تو مایه های من نیست؛آخه بابا هنوز چیزی از بچگیم نگذشته که. روزهای بازیگوشی و جست وخیزهای کودکانه همین چند وقت قبل آن هم به اضطرار شرایط سرکوب شده بودند ، ولی انگار یه صحبتهایی هست که قراره من هم پدر بشم. روزی که فهمیدم قراره پدر بشم یادمه، از سرکار که اومدم فاطمه رو گریان و خیره به مانیتور دیدم.

 -عزیزکم چی شده؟ من رو به برگه ی آزمایشی که روی میز بود حوالت داد، در برگه ثبت شده بود    Beta-HCG=211 و 20≤ رو POSITIVE  معرفی کرده بود . بی وجدان چقدر هم از 20 فاصله داشت  ودر POSITIVE بودنش هم خدشه ای نبود ولی من که حالیم نبود HCG چیه حتماً بد چیزیه که فاطمه رو چنین مشوش ساخته ، شاید ایدزه ؟ ولی بابا ایدز که HIV بود، نمی دونم چرا ولی یهو گفتم : حامله ای؟؟! و جواب تکان سری بود به تایید سوال و سیل اشکی بود جاری .

و من مبهوت وخندان ! آخه این که بدونی یه روزی پدر می شی با اینی که بدونی پدر شدی خیلی فرق داره!!

به هر حال آلا کوچولو در حال تشریف فرمایی هستند و سیگنالهای هشدار دهنده شون رو هم به شرحی که مامانیش نوشته ارسال کرده اند و بهتره دیگه کمتر پی فلسفه بافی باشم و قبول کنم که من هم به زودی یه پدر کت و شلواری عینکی خواهم شد!پدری همچون پدرهای دیگر مشتاق پدر بودن!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط بابا |