![]() |
![]() |
|
|
|
دقیقا یک هفته پیش وارد دومین سال زندگیم شدم. این واقعهی مهم یک و دو روز بعد از ۲۸ مرداد که روز واقعی تولدم هست طی دو مراسم که به وسیلهی هشت عدد بادکنک رنگارنگ و تزیینات هیجانانگیز دیگر بسیار باشکوه شده بودن، به اطلاع دوستان و اقوام (البته از نوع درجهی یکشون) رسید. این آدم بزرگا هم انگار نمیدونند روز تولد یعنی چی؟! همیشه یکی دو روز طول میکشه تا به خودشون بیان! همان طور که میبینید ابتدا بسیار خوش تیپ شدیم: سپس کیک تولد خوردیم: بعدش از شام خوشمزهای که به کمک مامان اعظم تهیه شده بود تناول کردیم: بعد یه لباس راحت پوشیدیم تا به مهمونا میوه تعارف کنیم: مامانی کاری داری بگو پاشم کمک!! ظرفها رو که شستم، لباسی چیزی هست بیار! از نظر یادگیری زبان در حد ۵-۶ کلمه در معنی درست (یعنی با منظور خاص) میتونم تکلم کنم. هرچند این کلمات بسیار ساده و ابتدایی هستند ولی برای سن من پیشرفت خوبی محسوب میشه. به عنوان مثال «آبّه» مثلا وقتی کسی در حال خوردن آب هست و من هم میخوام. «جیزززز» وقتی اتو یا سینی چای میبینم. «بع» وقتی بهم بگید ببعی میگه؟ «پوفففف» موقع مشاهدهی غذای اشتها برانگیز! و هزار تا کلمه هم هست که من در معنی درست استفاده میکنم و حتی با استفاده از اونا سر خواستههام بحث و استدلال میکنم ولی چه کنم که این آدم بزرگا نمیتونن اون کلمات رو در معنی خودش تلفظ کنن و حرف منو نمیفهمن! ولی کلمات و عباراتی که معنی آنها را میفهمم و واکنش مناسب در مقابلشون نشون میدم بسیار زیاد است و به سرعت در حال گسترش. مثل «بزن»، «نازکن»، «زبونت کو»، «گوشات کو»، «دماغت کو»، «در بزن» (در این مورد جدیدا یاد گرفتم که مثل خانومای متشخص با پشت دستم در بزنم!)، «بده»، «بگیر»، «بای بای»، «فوت کن» (با دیدن شمع روشن خودم فوت میکنم و لازم نیست بهم بگید. این تواناییم توی تولدم حسابی به کار اومد!)، «پاشو وایسا»، «بشین» و … که میدونم با سرعت نمایی در حال افزایش است! ولی نمیدونم نمایی یعنی چی!؟ میتونم مداد بگیرم دستم و خط خطی کنم. با دارتهای آهنربایی بازی میکنم و میدونم که میتونم روی در یخچال بچسبونمشون. بعضی جاهای دیگه هم میچسبن ولی در تشخیصش اشتباه میکنم! پشت کامپیوتر میشینم. میدونم با کیبورد و موس چه جوری باید کار کنم. ولی فقط در حد ژست گرفتن! با دست غذا خوردن رو خیلی دوست دارم. فهم موسیقیایی بالایی دارم و عاشق موسیقی سنتی هستم!! با شنیدن هر نوع نوای ریتمیک حرکات موزون انجام میدم. حالا گیرم صدای «همهی جان و تنم وطنم وطنم وطنم» باشه که روی تصاویر حماسهی ۴۰ میلیونی داره از رسانه ملی پخش میشه! چرا همه دارن این جوری نگام میکنن!؟ با دست روی میز ضرب میگیرم و با کلماتی که آدم بزرگا هنوز نمیتونن تلفظ کنن شروع به آواز خوندن میکنم، با فراز و فرودهای اصولی! این بود گزارش پیشرفت یک سالهی من. یادش بخیر پارسال این موقع فقط بلد بودم دلم درد بگیره! پی نوشت: از سهیلا خانم و آقای روحالله که برای مطلب قبلی نظر داده بودند متشکرم. به دلیل مشکلی نظرات نشون داده نمیشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:31 توسط آلا |
|
|
سلام. من امروز وارد ۱۰ ماهگی شدم. در این اوضاع وانفسا بیایید با عکسای من یکم روحیه بگیرید.
یادتون باشه که در این جریانات انتخابات ۲۲ خرداد من کمتر از ۱۰ ماه داشتم. فکر نمیکنم خودم یادم بیاد هیچ وقت این روزها رو! از تواناییهای فعلی هم جونم براتون بگه که: ۱) با واکرم به راحتی میتونم پیادهروی کنم. هر وقت بخوام میتونم ترمز کنم و بعدش حرکت کنم. فقط به خط راست حرکت میکنم و نمیتونم دور بزنم. ۲) دیده شده که یکی دو ثانیه میایستم میزان استقلالم در ایستادن رو در عکسها میتونید ببینید. ۳) مقادیری لجباز شدهام. مثلا اگر بهم بگید که تمام ظرف میوه مال تو نیست و ظرف رو از جلو بردارید، شروع میکنم به جیغ و داد کردن. ۴) ماما و بابا میگم و البته کم کم دارم یاد میگیرم که در جای خود این کلمات را استفاده کنم! ۵) معانی چند کلمه را میفهمم. مثلا «الو کردن» (تلفن کردن)، «لالا کردن»، «نانای کردن»، «دست دست کردن»، «زبان درآوردن» و ... ۶) تمام بازیهایی که با واکرم میشه انجام داد رو بلدم. مثلا این که میتونم توپشو توی سوراخ بندازم و یا صدای موزیکشو در بیارم و باهاش نانای کنم. از تواناییها که بگذریم روز مادر رو به مامانی مهربونم تبریک میگم و آرزو میکنم که امتحاناشو خوب خوب بده و بتونه بیشتر برای من وقت بذاره. آخه دیگه خیلی حوصلم سر رفته و بدخلق شدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:52 توسط آلا |
|
|
- سلام خاله، آخ جون میخواید بیایید اینجا؟!!
- مامانی بودو مهمون داره میآد. - نیگاه کن تورو خدا! میخواستن چه گوشی الکی و به درد نخوری بهم قالب کنن!خوبه قبول نکردما. - نکن دایی! این مال منه! بیا این یکی خوشرنگتره رو بدم بهت! - بابا حاجی، میخوای بهت یاد بدم این پروانههه چه جوری تکون میخوره؟ - نگاه کن. اینطوریه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:34 توسط آلا |
|
|
من در هشت ماهگی قرار دارم. چون مامانی و بابایی من و خیلی از مامان باباهایی که اینجا رو میخونند ممکنه خیلی مشغله داشته باشند، خاله حمیده زحمت کشیده نکات آموزشی مربوط به این سن را از سایت babyCenter ترجمه به مضمون کرده تا بلکه مفید واقع شود: مرحلهی مکاشفات شروع شده. ۱) در این مرحله کودک میتواند کارایی و کارکرد اشیا را با تمرین یاد بگیرد. مثلا به والدین توصیه میشود که کارکرد اشیای مختلف یا اسباببازیهای مختلف را به کودک خود نشان بدهند. مثلا با شانه موهایش را شانه بزنند و در حالی که گوشی تلفن اسباببازی را به گوش کودک میگیرند وانمود به حرف زدن کنند. بنا به گفتهی babyCenter بعد از یکی دو ماه، خودش با گذاشتن گوشی تلفن روی گوشش شروع به حرف زدن هرچند نامفهوم میکند و یا سعی میکند با شانه موهایش را شانه کند. مثالی که در آلا دیده میشود و کلی ما را هیجان زده کرده این است که به محض دیدن بالش سرش را روی آن میذاره و حتی اگر ازش دور باشه خودشو بهش میرسونه و سرشو روی بالش میذاره! ۲) نکتهی دیگری که در این مرحله توصیه میشود. یادگیری اسم چیزهای مختلف از روی عکس آنها است. خصوصا چیزهایی است که بیشتر دم دست کودک هستند. مثلا اعضای بدن مثل چشم و دهان و دست و پا و ماما و بابا. چون کودکان خیلی زودتر از این که بتوانند اسم اشیا را با زبانشان بیان کنند میتوانند معنی آنها را بفهمند و این امر به تسریع روند تکلم هم کمک میکند. به همین دلیل کتاب خواندن برای او نیز در این سن توصیه میشود. ۳) در این سن کودک دوست دارد اشیا را در حال سقوط ببیند. سقوط اشیا را به او نشان بدهید. ۴) غذا خوردن با دست باید در حدود ۷-۹ ماهگی شروع شود. همان طور که خود کودک با گرفتن قاشق از شما این خواسته را بیان میکند! ممکن است ابتدا چیز زیادی خورده نشود و فقط کثیف کاری باشد ولی با حوصله کم کم درست میشود. برای انتخاب غذا باید به سن کودک توجه کنید. مثلا قطعات کوچک کاملا پخته شدهی سیبزمینی، تخم مرغ، بروکلی، برنچ خمیر شده، هویج، و یا قطعات کوچک میوههایی مثل موز، هلو، انبه و هندوانهی بیهسته میتواند استفاده شود. انگشتان کودک پس از مدتی تمرین قادر خواهند بود قطعات غذا را به درستی بردارند و به دهان ببرند. ۵) نگرانی از دوری والدین هم احساسی است که به کودک در دوری از والدین یا یکی از آنها یا در مواجهه با افراد غریبه ایجاد میشود. این احساس ترس، اصولا از ۷ ماهگی شروع میشود که باید خیلی مراقبش باشیم و تا حد امکان از افراد آشنا برای نگهداری کودک زمانی که مادر یا پدر نیستند استفاده شود. در مورد آلا در دو سه مهمانی اخیر این حالت در مواجهه با افراد ناآشنا دیده شد که خیلی باعث تعجب بود! این هم آلای خوش تیپ که به مهمانی میرود: از این سوژه دیگه به راحتی نمیشه عکس گرفت: و این هم دست دسی که بالاخره با رسیدن به هشت ماهگی حسابی تثبیت شده. البته نه در مهمانیها! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:44 توسط آلا |
|
|
امروز من هشت ماهه شدم. بفرمایید دهنتونو شیرین کنید تا مامان اعظم هم از شر این شکلاتا راحت بشه! رو دستش باد کرده! به هر بدبختی که بود حرکت رو به جلو رو یاد گرفتم. اولش خیلی سخت و طاقت فرسا بود. به طوری که حس ترحم هر ببنندهای را تحریک میکرد. ولی با تمرینات فشرده و چندین ساعته کم کم داره بهبود پیدا میکنه. حالا دیگه رسما جزء خزندگان شدم. ایستادن هم کم کم داره سر و کلهاش پیدا میشه ولی فعلا هیچ ادعایی نمیتونم در موردش داشته باشم و بعد از انداختن این عکس هم با کله خوردم زمین و حسابی از دست خاله حمیده دلخور شدم! این هم یک لبخند زیبا تقدیم به همهی دوستای خوبم. همیشه شاد باشید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:8 توسط آلا |
|
|
ما سیزده به در رفتیم مهمونی خونه خاله حمیده. یه خورده دنده عقب چهار دست و پا رفتیم: بعد یه مقدار چرت زدیم و بعد از ظهر رفتیم به دامن طبیعت و این هم آلای واقعی در مزرعه! حالا دیگه تعطیلات تموم شد و من باز تنها شدم! اخبار جدید هم این که ۶ دندونه شدم، چهارتا بالا و دوتا پایین. بابا میگم ولی ماما نمیگم. چهار دست و پا فقط دنده عقب میرم! باید یه کم ورزش کنم تا پاهام قوی بشه و بتونم به جلو هم حرکت کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:29 توسط آلا |
|
|
آخ جون ما داریم میریم اصفهان جای همهی شما خالی. بفرمایید سمنو! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 21:48 توسط آلا |
|
|
بچهها بیایید تولد!
دیروز نصف تولد من بود. یعنی این که هنوز نصف سال باید صبر کنم تا تولدم بشه! من تا حالا آتیش ندیده بودم و روشن کردن شمع تولد بهترین هدیه برای من بود. ولی نمیدونم چرا مامانی نمیذاشت هدیهمو بگیرم بذارم توی دهنم!
راستی این کیک زیبا و تزیینات بسیار هیجانانگیز آن کار خاله حمیده جونم است! به قول مامان اعظم همون خاله بیکاره! آخه در خانوادهی ما همه باکارند و به شدت به تحصیل علم و تکان دادن پایههای دانش مشغولند به طوری که به زور توانستند هفت دقیقه و سی ثانیه وسط تمرین حل کردن و درس خوندنشون وقت برای نصف تولد من خالی کنند و من رو کلی شرمنده کردند! این هم بعد از مراسم که دلی از عزا درآوردم و بعدش هم حموم لازم شدم.
راستی از پیشرفتهای جدیدم هم بگم که: کاملا مستقل میتونم بشینم. دو تا دندون پایینم کاملا بزرگ شدن. میتونم منظور خودم را با غر زدن و گریهی الکی و خندهی منظوردار برسونم و وقتی بغلتون باشم با انداختن خودم میفهمونم که میخوام کدوم وری برید. غذا خوردن رو حدود یک هفتهای میشه شروع کردم. از آب برنج بسیار رقیق شروع شده و جدیدا فرنی هم میخورم. ولی آب مرغ دوست ندارم و یکی دو بار که خوردم بالا آوردمش. یعنی هنوز گیاهخوارم! روزی دو وعده غذا میخورم. همه چیز رو میخوام بگیرم و به سمت دهانم ببرم. مخصوصا چیزای جدید. اسباببازیهام زود برام تکراری میشن و دنبال چیزای جدید و واقعیام. میتونم اشیا را از یک دستم به دست دیگم بدم. در گرفتن اشیا هم دست چپ یه مقدار به دست راست اولیت داره. تقلید صدا و رفتار هم دیگه کم کم داره از حالت ناخودآگاه به سمت خودآگاه میآد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:52 توسط آلا |
|
|
امروز عصر با مامانی و خاله سعیده رفتیم دکتر. بابایی نیومد آخه فردا یه امتحان خیلی سخت داره و هیچی هم بلد نیست! خودش گفت. نگران نباشید چیزیم نبود فقط مدتیه مبتلا به جوش پوشک شدم. مامانی هم هر کار میکرد خوب نمی شدم. بالاخره امروز موفق شد از دکتر وقت بگیره و منو ببره. تو مطب دختر خیلی خوبی بودم فقط وقتی آقای دکتر مهربون خواست ببینه کجام اوف شده نتونستم خودم رو کنترل کنم و تختش یه کم خیس شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:12 توسط آلا |
|
|
قبلا از همهی دوستای خوبم از این که تعداد عکسا زیاده و ممکنه برای دیدنش معطل بشید معذرت میخوام. آخه میدونید چیه؟! من توی یک خانواده پرمشغله به دنیا اومدم و بودجهی زمانی که برای اینجا اختصاص داده شده چندان زیاد نیست. به خاطر همینش هم البته خدا رو شکر میکنم و همین جا از جامعه دانشگاهی کشور به خاطر این که دندون در آوردن و کلا بزرگ شدن من به وضعیت درسی تعداد معتنا بهی از دانشجویان عزیز لطمه میزنه معذرتخواهی میکنم. هرچند که به من چه! مگه تقصیر منه؟؟!! راستی یادم رفت بگم. من خیلی وقته که دندون درآوردم. ظهر تاسوعا یعنی وقتی دقیقا ۴ ماه و ۲۰ روزه بودم، در مراسم نذری مامانجون، مامانی کشف کرد که یک چیز تیز توی دهنم هست و به سلاحهای سرد من علیه مامانی اضافه شده! این عکس مربوط به همون روزه و این هم روروک بارانه که داده من یه دور باهاش بزنم:
و من میدونم که وقتی یک دورم رو زدم باید مثل یه بچهی باادب اونو به صاحبش برگردونم:
راستی این همان باران است که قبل از به دنیا اومدنم در موردش گفته بودم. عکاس این عکس هم خاله سعیده هست که چون خیلی تجربه نداره به کادر بندیش زیاد گیر نمیدیم:
کاش الآن تابستون بود و من میتونستم همش این جوری بگردم. اون وقت کلی خوشتیپتر بودم. این هم سوغاتی منه که بابایی از زادگاهم، اصفهان، برام خریده:
خوب لابد مغازهه لباس دخترونه نداشته! شایدم بابایی یادش نبوده من پسرم یا دختر! شایدم ... خوب چرا این جوری نگام میکنین؟ تازه یه لباس دیگه هم برام خریده. ولی خوب اینی که تو عکس میبینید دخترونهتره! راستی من میتونم با کمک تعداد متناهی بالش خودم مستقلا بشینم.
حالا گیرم تعدادش زیاد باشه! مهم اینه که متناهیه.
این لباس صورتیه چند لحظه قبل از این عکسا توسط مامان اعظم برام دوخته شده. گفتیم تا کثیف و کهنه نشده چند تا عکس باهاش بندازیم. راستی توی این عکسا ترتیب زمانی کاملا رعایت شده و به طوری که میبینید حتی از اولین عکس تا آخرین عکس یک پست هم کلی قیافم عوض شده! باز هم از همتون برای load عکسا معذرت میخوام. این عکس آخر هم نشون میده چقدر توی نشستن مستقل شدم.
ای بابا! مامانی دستت تو کادره! دستتو بردار ژستمو خراب کردی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:21 توسط آلا |
|
|
سلام دوستای گلم. من برگشتم با صد تا پیشرفت جدید. اولیش این که گرفتن رو خوب خوب یاد گرفتم. همه چیز رو میگیرم و سعی میکنم هر جوری شده ببلعمش! مثلا اگر به همه شیرینی تر تعارف کنید، منم دستمو دراز میکنم تا شیرینی بردارم و اگر منو نبینید و دودرم کنید کلی عصبانی میشم.
دومیش این که دهان و لبهام رو کاملا شناختم. از بازی کردن با لبهام و صدای موتور گازی درآوردن گرفته تا داد و بیداد کردن و به قول مامانی روضه خونی. این قسمت از پیشرفتهام متأسفانه در تصویر نگنجد. حالا شما به یک بوس اکتفا کنید. راستی بابام قرار بود یه چیزی به خاله حمیده بده که این عکسه تو اینترنت منتشر نشه ولی چون تا این لحظه پولی به حساب خاله حمیده ریخته نشده، ببینید و لذتشو ببرید.
سومیش اینه که دوست دارم بشینم هرچند که هنوز بلد نیستم. خودمو به زور منقبض میکنم و بعضی وقتا که بالشم بلند باشه دیده شده که موفق هم میشم. حتی وقتی که حسابی خوابم بیاد!
چهارمیش این که خیلی تپلی و خوش تیپ شدم.
نود و شش تا پیشرفت دیگم هم تمام محصولات و مشتقات آقا گاوه به جز مشتقات درجه اول (شیر و گوشت گاو) است که من دیگه باهاشون آشتی کردم و مامانی لازم نیست در رژیم مخصوص گاوی باشه! از همین جا، جا داره بگم مامانی گلم من قدر سختیهایی که تو برای سالم بودن من تحمل کردی میدونم و هیچ وقت یادم نمیره که ۴-۵ ماه تمام نتونستی شیر، ماست، پنیر، سس مایونز، کشک، ژله، کیک، شیرینی، خامه، کره، شکلات شیری، کاکائو، و تمام غذاهایی که یکی از این مواد در تهیهاش به کار رفته بخوری. حتی مرغی که توی غذاش گوشت گاو بوده. یا گوسفندی که یه بار با خانم گاوه رفتن کافی شاپ!!! :D |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:33 توسط آلا |
|
|
سلام دوستای خوبم. من آلا ملکخسروی هشت هفتهای شدم و در آستانهی نهمین هفته از زندگیم هستم. آلان حرکات چشمام دیگه کامل شده و آدمایی که از جلوم رد بشن را تا ته با حرکت سر و چشمهام دنبال میکنم. قیافههای آشنا رو تقریبا میشناسم و اگر در حالی که دارم چهرهی شما رو بررسی میکنم قالم بذارید و یهو برید و من نتونم با حرکت سر پیداتون کنم، شروع میکنم به نق و نوق کردن! به شدت در حال یادگیری هستم. مخصوصا صبحها که سر حال هستم حسابی حس بازی و یادگیری دارم. دیروز صبح با خاله حمیده بازی جغجغه میکردیم. خاله حمیده جعجغه رو در زوایای مختلف دید من میبرد و من، هم با صدا و هم بدون صدا، اونو با دقت دنبال میکردم و با حرکت دست و پام نشون میدادم که چقدر از این بازی لذت میبرم! بازی دیگهای که خیلی دوستش دارم اینه که با شکم روی یک بالش (گندهتر از خودم) بخوابم و با پا زدن، بالشنوردی کنم. فقط باید مواظب باشید از اون طرف با کله نخورم زمین! یک توصیه به همهی مامان باباهایی که نینی قد من دارند: ارتباط چهره به چهره از فاصله ۵۰-۶۰ سانتیمتر را توی این سن (از حدود ۲ ماهگی) فراموش نکنید. توی یادگیری و هوش بچه خیلی اثر داره. حتی از فاصلهی دورتر مثلا وقتی توی آشپزخونه دارید غذا درست میکنید بچه رو طوری بذارید که بتونه شما رو ببینه و از همون دور بهش نگاه کنید و باهاش حرف بزنید. این هم آلا در آستانهی فصلی سرد: ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 6:20 توسط آلا |
|
|
امروز اولین عید زندگی منه! عید فطر مبارک. ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:49 توسط آلا |
|
|
من الآن چهار هفتهای شدم. توی این مدت اتفاقای زیادی افتاده. ما برای همیشه از اصفهان که زادگاه منه اومدیم تهران. ولی بابا دوباره رفت اصفهان و من دلم خیلی براش تنگ شده. بابایی ما منتظریم که زودی با اساسها و اسباببازیهای من بیایی پیشمون. این هم یک عکس مخصوص بابایی: ![]() من یک هفته هست که دلم خیلی زیاد درد میکنه. مامانی میگه کولیک (colic) دارم و باید تا سه ماهگی با این درد بسازم. برای همین بعضی وقتا باید روی شکمم بخوابم. حالا دیگه یاد گرفتم چند لحظه وزن سرم را توی این حالت تحمل کنم و یه دیدی به اطراف بندازم! ولی این عکس برای وقتیه که خسته شدم و ولو شدم روی زمین: ![]() همین جا، جا داره از ماساژهای خاله حمیده که باعث شد دلم بهتر بشه حسابی تشکر کنم! عکس زیر برای وقتیه که در حال ماساژ بودم و کلی داشتم کیف میکردم!
![]() هنوز نمیتونم حرف بزنم ولی مامانی میگه دقتم خوبه! ![]() این هم یه عکس دیگه که ببینید من چقدر خانم شدم و وقتی بابایی نیست مامانی رو اصلا اذیت نمیکنم! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:46 توسط آلا |
|
|
من دیگه رسما یک عضو از خانواده شدم و حسابی کارها و برنامههای مامانی و بابایی را تحت تأثیر قرار دادم! سه شنبه، ۵ شهریور، یعنی وقتی ۹ روزم بود، برای اولین بار با مامان اعظم رفتم حموم. خیلی آب بازی کیف داد. ولی وقتی اومدم بیرون حسابی سردم شده بود و گشنم شده بود. دیگه طاقت نداشتم. اونقدر گریه کردم که مامانی مجبور بشه بهم شیر بده. ![]() ولی بعدش کلی بچهی تمیز و مرتبی شده بودم و تا شب خوابیدم. ![]() من دیگه خندیدن را کاملا یاد گرفتم و بعضی وقتا برای تشکر از زحمتای زیادی که مامان و بابام برام میکشن یک لبخند معصومانه از ته قلب بهشون هدیه میدم ![]() مامان اعظم برام اسفند دود کرده که یه وقت خندههامو چشم نزنن! این هم یک عکس دسته جمعی با عروسکهام که به دیدنم اومده بودن ![]() و چند تا عکس دیگه ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:19 توسط آلا |
|
|
من تو این سه روز که از عمرم میگذره اون قدر این بابا و مامانی و مامان اعظم و عمه فخری رو اذیت کردم که نگو! دیگه هیچکی حال نداره یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشه! فکر کنم دیگه مامانی وقت سر خاروندن هم نداره، دیگه چه برسه به این که یه برس به موهای من بیچاره بکشه که وقتی عکس میگیرم آبروم پیش دوستام نره! ![]() همون طور که میبینید من دیگه زیاد شکل مامانی نیستم! تازه برای این که بابام که صبح تا شب سر کاره بینصیب نمونه من شب تا صبح براش شب زندهداری میکنم و صبح که میشه در چنین آرامشی وصف ناشدنی به خواب میرم! ![]() جدیدا فهمیدم که میشه وقتایی که بیدارم چشمامو باز کنم! اینو بعد از کلی تمرین یاد گرفتم! و سرانجام بابایی تونست یکی از این لحظهها را شکار کند! ![]() خاله حمیده گفته بابایی دقت کن که وقتی از من عکس میگیری focus دوربین روی من باشه نه در و دیوار! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:20 توسط آلا |
|
|
امروز در ۵۵امین سالگرد کودتای ۲۸مرداد، 18-08-2008، مصادف با نیمه شعبان* سال ۱۴۲۹، ساعت ۱۱:۳۰ صبح آلاء ما به دنیا آومد. این خبر مسرت بخش را به اطلاع تمام آنهایی که چشم به راه این دختر کوچولو بودند می رسانیم. هنوز عکسی از آلا کوچولو مخابره نشده است و آخرین شنیده ها حاکی از آن است که آلا به شدت شبیه مامانی می باشد! (خوشحال باشیم یا ناراحت؟!) *: توضیح این که طبق قوانین نجوم ماه گرفتگی تنها در شب هایی که ماه کامل است اتفاق می افتد. در نتیجه شنبه شب که ماه گرفتگی داشتیم شب چهاردهم شعبان بوده و بعید نیست که امروز به جای دیروز نیمه شعبان باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:27 توسط آلا |
|
|
این خاندایی ما با وجود این که مهندس کامپیوتره و کلاً آدم فرهیختهای محسوب میشه، ولی نمیدونم چرا همهش توی Windows کار میکنه و از دنیای Linux و Open Source هیچ استفادهی کاربردی نمیکنه! البته من خودم تا همین چند روز پیش که خاله حمیده و عمو محسن این مسایل را برام توضیح دادند هیچی نمیدونستم! ولی خوب حالا دیگه یه چیزایی سرم میشه! این مقدمات را گفتم که بگم تمام عکسای قشنگی که خاله میخواست تو اینجا بذاره و مامانی رو امیدوار کنه که من هم بالاخره به دنیا میآم و کلی عکس میندازم و کلی با خندهها و گریههام خستگی این مدت طولانی انتظار را جبران میکنم، در عرض چند لحظه با قاط زدن Windows کامپیوتر دایی میثم پرید و فقط یکیشون که شانسی upload شده بود باقی موند. حالا بماند که دایی میثم کلی علاف شد و البته باز هم از رو نرفت و یک Windows جدید نصب کرد! این عکس باران دختر دایی مامانی است که فقط ۳-۴ هفته از من بزرگتره: ![]() میخواستم بگم مامانیجون من هم خیلی منتظرم که زودی به دنیا بیام. خانم دکتره گفته اگه به تعداد انگشتای دستم مامانی بخوابه و پاشه من ایشالا به دنیا میام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:39 توسط آلا |
|
|
ای بابا! این مامانی و بابایی عجب حرفای قلمبه سلمبهای میزنن! من که نمیفهمم! اینجا که من هستم نور نیست نمیتونم عکس بندازم. حالا عجالتا یه عکس مجازی گذاشتم تا بتونید منو تصور کنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:21 توسط آلا |
|
|
من آلا هستم. اینجا وبلاگ منه و آرزوم اینه که اینجا هزار تا دوست خوب پیدا کنم. در حال حاضر بزرگترین معضل زندگیم اینه که این جایی که الان زندگی میکنم خیلی تنگ و کوچیکه. تازه تاریک هم هست. این بود که بالاخره اون تصمیم بزرگ را گرفتم و خواستم بیام به یک دنیای یکمی بزرگتر. البته مامانی میگه دنیای ما خیلی بزرگتر از دنیای کوچولوی توه! خلاصه این که هرچی سعی کردم و لگد زدم و پاهامو کوبیدم، این مامانی و بابایی نفهمیدن که نفهمیدن. حتما باید خانم دکتر بهشون میگفت تا باورشون بشه که آقا! من میخوام به دنیا بیام. خلاصه مامانی و بابایی مثل این ندید بدیدا کلی ترسیده بودن. منم شیکممو گرفته بودم و هی بهشون میخندیدم. حالا بذار یکم سر کار باشن تا من وسایلمو جمع کنم و راهی بشم. این که چی شد مامان و بابام بعد از کلی بالا و پایین کردن و خون دل دادن به اطرافیان این اسم را برام انتخاب کردند، قصهی طولانی داره. منم درسته به دستور خالهم زودی بزرگ شدم، ولی خوب هنوز خوب نمیتونم حرف بزنم و احتیاج به ممارست بیشتر دارم. به مامانی میگم زودی قضیهاشو براتون تعریف کنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:16 توسط آلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
آلا مامانی بابا |
| پیوندها |
|
خاله حمیده خاله مولود بهار جونم روزبه روحی |
|
RSS
|