![]() |
![]() |
|
|
|
دقیقا یک هفته پیش وارد دومین سال زندگیم شدم. این واقعهی مهم یک و دو روز بعد از ۲۸ مرداد که روز واقعی تولدم هست طی دو مراسم که به وسیلهی هشت عدد بادکنک رنگارنگ و تزیینات هیجانانگیز دیگر بسیار باشکوه شده بودن، به اطلاع دوستان و اقوام (البته از نوع درجهی یکشون) رسید. این آدم بزرگا هم انگار نمیدونند روز تولد یعنی چی؟! همیشه یکی دو روز طول میکشه تا به خودشون بیان! همان طور که میبینید ابتدا بسیار خوش تیپ شدیم: سپس کیک تولد خوردیم: بعدش از شام خوشمزهای که به کمک مامان اعظم تهیه شده بود تناول کردیم: بعد یه لباس راحت پوشیدیم تا به مهمونا میوه تعارف کنیم: مامانی کاری داری بگو پاشم کمک!! ظرفها رو که شستم، لباسی چیزی هست بیار! از نظر یادگیری زبان در حد ۵-۶ کلمه در معنی درست (یعنی با منظور خاص) میتونم تکلم کنم. هرچند این کلمات بسیار ساده و ابتدایی هستند ولی برای سن من پیشرفت خوبی محسوب میشه. به عنوان مثال «آبّه» مثلا وقتی کسی در حال خوردن آب هست و من هم میخوام. «جیزززز» وقتی اتو یا سینی چای میبینم. «بع» وقتی بهم بگید ببعی میگه؟ «پوفففف» موقع مشاهدهی غذای اشتها برانگیز! و هزار تا کلمه هم هست که من در معنی درست استفاده میکنم و حتی با استفاده از اونا سر خواستههام بحث و استدلال میکنم ولی چه کنم که این آدم بزرگا نمیتونن اون کلمات رو در معنی خودش تلفظ کنن و حرف منو نمیفهمن! ولی کلمات و عباراتی که معنی آنها را میفهمم و واکنش مناسب در مقابلشون نشون میدم بسیار زیاد است و به سرعت در حال گسترش. مثل «بزن»، «نازکن»، «زبونت کو»، «گوشات کو»، «دماغت کو»، «در بزن» (در این مورد جدیدا یاد گرفتم که مثل خانومای متشخص با پشت دستم در بزنم!)، «بده»، «بگیر»، «بای بای»، «فوت کن» (با دیدن شمع روشن خودم فوت میکنم و لازم نیست بهم بگید. این تواناییم توی تولدم حسابی به کار اومد!)، «پاشو وایسا»، «بشین» و … که میدونم با سرعت نمایی در حال افزایش است! ولی نمیدونم نمایی یعنی چی!؟ میتونم مداد بگیرم دستم و خط خطی کنم. با دارتهای آهنربایی بازی میکنم و میدونم که میتونم روی در یخچال بچسبونمشون. بعضی جاهای دیگه هم میچسبن ولی در تشخیصش اشتباه میکنم! پشت کامپیوتر میشینم. میدونم با کیبورد و موس چه جوری باید کار کنم. ولی فقط در حد ژست گرفتن! با دست غذا خوردن رو خیلی دوست دارم. فهم موسیقیایی بالایی دارم و عاشق موسیقی سنتی هستم!! با شنیدن هر نوع نوای ریتمیک حرکات موزون انجام میدم. حالا گیرم صدای «همهی جان و تنم وطنم وطنم وطنم» باشه که روی تصاویر حماسهی ۴۰ میلیونی داره از رسانه ملی پخش میشه! چرا همه دارن این جوری نگام میکنن!؟ با دست روی میز ضرب میگیرم و با کلماتی که آدم بزرگا هنوز نمیتونن تلفظ کنن شروع به آواز خوندن میکنم، با فراز و فرودهای اصولی! این بود گزارش پیشرفت یک سالهی من. یادش بخیر پارسال این موقع فقط بلد بودم دلم درد بگیره! پی نوشت: از سهیلا خانم و آقای روحالله که برای مطلب قبلی نظر داده بودند متشکرم. به دلیل مشکلی نظرات نشون داده نمیشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:31 توسط آلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
آلا مامانی بابا |
| پیوندها |
|
خاله حمیده خاله مولود بهار جونم روزبه روحی |
|
RSS
|