![]() |
![]() |
|
|
|
قبلا از همهی دوستای خوبم از این که تعداد عکسا زیاده و ممکنه برای دیدنش معطل بشید معذرت میخوام. آخه میدونید چیه؟! من توی یک خانواده پرمشغله به دنیا اومدم و بودجهی زمانی که برای اینجا اختصاص داده شده چندان زیاد نیست. به خاطر همینش هم البته خدا رو شکر میکنم و همین جا از جامعه دانشگاهی کشور به خاطر این که دندون در آوردن و کلا بزرگ شدن من به وضعیت درسی تعداد معتنا بهی از دانشجویان عزیز لطمه میزنه معذرتخواهی میکنم. هرچند که به من چه! مگه تقصیر منه؟؟!! راستی یادم رفت بگم. من خیلی وقته که دندون درآوردم. ظهر تاسوعا یعنی وقتی دقیقا ۴ ماه و ۲۰ روزه بودم، در مراسم نذری مامانجون، مامانی کشف کرد که یک چیز تیز توی دهنم هست و به سلاحهای سرد من علیه مامانی اضافه شده! این عکس مربوط به همون روزه و این هم روروک بارانه که داده من یه دور باهاش بزنم:
و من میدونم که وقتی یک دورم رو زدم باید مثل یه بچهی باادب اونو به صاحبش برگردونم:
راستی این همان باران است که قبل از به دنیا اومدنم در موردش گفته بودم. عکاس این عکس هم خاله سعیده هست که چون خیلی تجربه نداره به کادر بندیش زیاد گیر نمیدیم:
کاش الآن تابستون بود و من میتونستم همش این جوری بگردم. اون وقت کلی خوشتیپتر بودم. این هم سوغاتی منه که بابایی از زادگاهم، اصفهان، برام خریده:
خوب لابد مغازهه لباس دخترونه نداشته! شایدم بابایی یادش نبوده من پسرم یا دختر! شایدم ... خوب چرا این جوری نگام میکنین؟ تازه یه لباس دیگه هم برام خریده. ولی خوب اینی که تو عکس میبینید دخترونهتره! راستی من میتونم با کمک تعداد متناهی بالش خودم مستقلا بشینم.
حالا گیرم تعدادش زیاد باشه! مهم اینه که متناهیه.
این لباس صورتیه چند لحظه قبل از این عکسا توسط مامان اعظم برام دوخته شده. گفتیم تا کثیف و کهنه نشده چند تا عکس باهاش بندازیم. راستی توی این عکسا ترتیب زمانی کاملا رعایت شده و به طوری که میبینید حتی از اولین عکس تا آخرین عکس یک پست هم کلی قیافم عوض شده! باز هم از همتون برای load عکسا معذرت میخوام. این عکس آخر هم نشون میده چقدر توی نشستن مستقل شدم.
ای بابا! مامانی دستت تو کادره! دستتو بردار ژستمو خراب کردی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:21 توسط آلا |
|
|
وقتی هنوز دخترک به دنیا نیومده بود منو بابایی به قول خودت کلی خیال بافی می کردیم. همه ی لحظه های زندگی و بزرگ شدن دخترک رو شبیه سازی می کردیم که البته همیشه آخر ماجرا به دعوا و کتک کاری می انجامید! آخه من دلم می خواست وقتی میریم پیاده روی دخترک جلوتر از ما بدو بدو بره و بعد منتظر بشه مامان و باباش برسن ولی بابایی می گفت نه موتور میزنه بهش باید دستش رو محکم بگیریم. من دوست داشتم وقتی احساس کنم که می تونه اجازه بدم تنهایی از جوی آب بپره اما بابایی می گفت نه ممکنه بیفته و سرش بخوره لب جوی. خلاصه کلی با هم دعوا داشتیم. من می خواستم دخترکم اعتماد به نفس پیدا کنه و تو جامعه آدم موفقی باشه ولی بابایی با وجود اینکه خودش از اینکه پدرش اجازه هیچ خطر کردنی رو بهش نداده (حتی رانندگی) و اونو آدم محافظه کاری بار آورده شاکیه، بازم محافظه کارانه با این مساله برخورد می کرد. نمی خوام بگم نظر من درست بوده یا بابایی. هرچند الان که دخترک به دنیا اومده برای منم خطر کردن خیلی سخت شده. در اینکه همه ی ما پدر و مادرها سعی می کنیم امانتدارهای خوبی باشیم شکی نیست (البته اگر گرفتار روزمرگی ها نشیم و همیشه یادمون بمونه که چه وظیفه ای داریم) ولی موضوع اینه که ما امانتداری رو چی تعریف می کنیم. اینکه بچه ها رو توی زرورق بپیچیم و لای پر قو بزرگ کنیم یا روی امیال مون پا بذاریم و بهشون اجازه ی خطر کردن و تجربه اندوختن بدیم. کاری که بابا و مامان خودمون کردن. البته این مباحث شاید خیلی ربطی به مطلب خودم و تو نداشته باشه ولی این مساله خیلی وقته فکر منو به خودش مشغول کرده. خیلی قبل تر از اینکه مادر بشم. اینکه تعریف مادر و پدر نمونه چیه و تربیت درست یعنی چی؟ بگذریم. نمی دونم این فقط احساس منه یا همه ی مادرها همین حس رو دارن. همیشه منتظرم. منتظر یه حادثه، یه اتفاق. وقتی نگاهش می کنم وقتی شیرش می دم وقتی ... همش فکر می کنم یعنی روزی میرسه که حسرت یه لحظه از این روزها رو بخورم. فکر می کنم مادر غزال هم همه ی این روزها رو پشت سر گذاشته و هر لحظه ی زندگیش با عشق به غزال رقم خورده بوده اما حالا همه چیز براش تموم شده. یا مادر کوثر کوچولوی 5 ساله که چند ماه پیش موقع خوردن گوجه سبز یه تکه گوجه می پره تو نای ش و راه نفسش برای همیشه بسته می شه. کوثر کوچولو یک سال قبلش پدرش رو تو سانحه ی سقوط هواپیمایی که حامل خبرنگارها بود از دست داد. مادر کوثر شاید هیچ بی احتیاطی نکرده باشه. شاید امانتدار خیلی خوبی بوده. شاید برگه ی امتحانش پر بوده از افتخارات مادری. اما باز هم قسمتش فقط صبر بوده فقط صبر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:55 توسط مامانی |
|
|
"خدا به پدرو مادرش صبر بده" ! صبر! چه واژه ی حقیری در برابر درد مادری که نوگل زندگیش، دختر هفت سالش جلوی چشمش پرپر میشه. چقدر بی معنیه برای پدری که عزیزش توی بغلش جون میده. نه نه اصلا کافی نیست! نمیدونم چی بگم. نمیدونم با چه واژه ای با چه کلمه ای توصیفش کنم. بیزارم از این واژه های لوس بی مصرف که فقط به درد روزمرگی ها می خورن. فقط به درد بی دردی ها می خورن. بیزارم از حادثه ها، از لحظه های ناشناخته که در کمین خوشبختی هامون نشستن تا در یک لحظه لبخندهامون ناله و شیون بشن. بیزارم از مادر بودن، آره درست شنیدی، از مادر بودن، اگر قراره سهم من از تو فقط صبر باشه. اگه قراره سهم من از نگاه قشنگت، از دستتای کوچیکت که دیشب می خواست قطره های اشک مادر رو بگیره و وقتی دستتو روی صورتم گذاشتی و چیزی پیدا نکردی با تعجب نگاهم کردی، از لبهای شیرینت که به صدای هق هق گریه های مامانی می خندید چون فکر می کردی اینم یه جور خنده س، آره اگه باید، اگه مقدر شده سهم منم فقط صبر باشه، بیزارم از این احساس. بیزارم از حسی که منو هر شب چند بار بیدار میکنه تا ببینم هنوز نفس میکشی یا نه! بیزارم از قلبم که با دیدن خنده هات، با شنبدن صدای قشنگت می خواد از جا کنده بشه. بیزارم از خودم که نفس هات مستم میکنه. نه اصلا کافی نیست. صبر برای من اصلا کافی نیست. اکه قسمتم اینه می خوام انصراف بدم از مادر بودن.من میخوام انصراف بدم. آره پشیمونم. من نمیخوام تو این امتحان صبر شرکت کنم. من می خوام اول امتحان برگه م رو سفید بدم. آره کم آوردم. بدجوری هم کم آوردم. نفسم بالا نمی یاد وقتی یاد چشم های ناز دخترک می افتم. وقتی یاد اون چهره ی سبزه ی بانمک و موهای فرفری، وقتی فکر می کنم که امروز بدن لطیفش و نگاه معصومش رو به دست خاک سرد سپردن. نه نمی تونم. نمی تونم حتی یه لحظه به احساس مادرش فکر کنم. دلم می خواد گریه کنم. فقط گریه کنم. منعم نکنید. کی می گه مادری که به بچه شیر میده نباید گریه کنه! بذارید این بغض لعنتی بترکه دارم منفجر میشم...
غزال کوچولوی عزیزم، روحت شاد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:59 توسط مامانی |
|
|
سلام دوستای گلم. من برگشتم با صد تا پیشرفت جدید. اولیش این که گرفتن رو خوب خوب یاد گرفتم. همه چیز رو میگیرم و سعی میکنم هر جوری شده ببلعمش! مثلا اگر به همه شیرینی تر تعارف کنید، منم دستمو دراز میکنم تا شیرینی بردارم و اگر منو نبینید و دودرم کنید کلی عصبانی میشم.
دومیش این که دهان و لبهام رو کاملا شناختم. از بازی کردن با لبهام و صدای موتور گازی درآوردن گرفته تا داد و بیداد کردن و به قول مامانی روضه خونی. این قسمت از پیشرفتهام متأسفانه در تصویر نگنجد. حالا شما به یک بوس اکتفا کنید. راستی بابام قرار بود یه چیزی به خاله حمیده بده که این عکسه تو اینترنت منتشر نشه ولی چون تا این لحظه پولی به حساب خاله حمیده ریخته نشده، ببینید و لذتشو ببرید.
سومیش اینه که دوست دارم بشینم هرچند که هنوز بلد نیستم. خودمو به زور منقبض میکنم و بعضی وقتا که بالشم بلند باشه دیده شده که موفق هم میشم. حتی وقتی که حسابی خوابم بیاد!
چهارمیش این که خیلی تپلی و خوش تیپ شدم.
نود و شش تا پیشرفت دیگم هم تمام محصولات و مشتقات آقا گاوه به جز مشتقات درجه اول (شیر و گوشت گاو) است که من دیگه باهاشون آشتی کردم و مامانی لازم نیست در رژیم مخصوص گاوی باشه! از همین جا، جا داره بگم مامانی گلم من قدر سختیهایی که تو برای سالم بودن من تحمل کردی میدونم و هیچ وقت یادم نمیره که ۴-۵ ماه تمام نتونستی شیر، ماست، پنیر، سس مایونز، کشک، ژله، کیک، شیرینی، خامه، کره، شکلات شیری، کاکائو، و تمام غذاهایی که یکی از این مواد در تهیهاش به کار رفته بخوری. حتی مرغی که توی غذاش گوشت گاو بوده. یا گوسفندی که یه بار با خانم گاوه رفتن کافی شاپ!!! :D |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:33 توسط آلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
آلا مامانی بابا |
| پیوندها |
|
خاله حمیده خاله مولود بهار جونم روزبه روحی |
|
RSS
|