تبليغاتX
آلا
Lilypie 1st Birthday Ticker
من الآن چهار هفته‌ای شدم. توی این مدت اتفاقای زیادی افتاده. ما برای همیشه از اصفهان که زادگاه منه اومدیم تهران. ولی بابا دوباره رفت اصفهان و من دلم خیلی براش تنگ شده. بابایی ما منتظریم که زودی با اساس‌ها و اسباب‌بازی‌های من بیایی پیشمون. این هم یک عکس مخصوص بابایی:



من یک هفته هست که دلم خیلی زیاد درد می‌کنه. مامانی می‌گه کولیک (colic) دارم و باید تا سه ماهگی با این درد بسازم. برای همین بعضی وقتا باید روی شکمم بخوابم. حالا دیگه یاد گرفتم چند لحظه وزن سرم را توی این حالت تحمل کنم  و یه دیدی به اطراف بندازم! ولی این عکس برای وقتیه که خسته شدم و ولو شدم روی زمین:



همین جا، جا داره از ماساژهای خاله حمیده که باعث شد دلم بهتر بشه حسابی تشکر کنم! عکس زیر برای وقتیه که در حال ماساژ بودم و کلی داشتم کیف می‌کردم!



هنوز نمی‌تونم حرف بزنم ولی مامانی می‌گه دقتم خوبه!



این هم یه عکس دیگه که ببینید من چقدر خانم شدم و وقتی بابایی نیست مامانی رو اصلا اذیت نمی‌کنم!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط آلا | 
من دیگه رسما یک عضو از خانواده شدم و حسابی کارها و برنامه‌های مامانی و بابایی را تحت تأثیر قرار دادم!
سه شنبه، ۵ شهریور، یعنی وقتی ۹ روزم بود، برای اولین بار با مامان اعظم رفتم حموم. خیلی آب بازی کیف داد. ولی وقتی اومدم بیرون حسابی سردم شده بود و گشنم شده بود. دیگه طاقت نداشتم. اونقدر گریه کردم که مامانی مجبور بشه به‌م شیر بده.



ولی بعدش کلی بچه‌ی تمیز و مرتبی شده بودم و تا شب خوابیدم.



من دیگه خندیدن را کاملا یاد گرفتم و بعضی وقتا برای تشکر از زحمتای زیادی که مامان و بابام برام می‌کشن یک لبخند معصومانه از ته قلب بهشون هدیه می‌دم



مامان اعظم برام اسفند دود کرده که یه وقت خنده‌هامو چشم نزنن!

این هم یک عکس دسته جمعی با عروسک‌هام که به دیدنم اومده بودن



و چند تا عکس دیگه



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:19  توسط آلا | 
من تو این سه روز که از عمرم می‌گذره اون قدر این بابا و مامانی و مامان اعظم و عمه فخری رو اذیت کردم که نگو! دیگه هیچ‌کی حال نداره یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشه!  فکر کنم دیگه مامانی وقت سر خاروندن هم نداره، دیگه چه برسه به این که یه برس به موهای من بیچاره بکشه که وقتی عکس می‌گیرم آبروم پیش دوستام نره!



همون طور که می‌بینید من دیگه زیاد شکل مامانی نیستم!

تازه برای این که بابام که صبح تا شب سر کاره بی‌نصیب نمونه من شب تا صبح براش شب زنده‌داری می‌کنم و صبح که می‌شه در چنین آرامشی وصف ناشدنی به خواب می‌رم!



جدیدا فهمیدم که می‌شه وقتایی که بیدارم چشمامو باز کنم! اینو بعد از کلی تمرین یاد گرفتم! و سرانجام بابایی تونست یکی از این لحظه‌ها را شکار کند!



خاله حمیده گفته بابایی دقت کن که وقتی از من عکس می‌گیری focus دوربین روی من باشه نه در و دیوار!
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط آلا |