تبليغاتX
آلا
Lilypie 1st Birthday Ticker

سلام آلا جان،امروز بالاخره مامانی راضی شد تا جنابعالی رو با سزارین بدنیا بیارن،آخه مامانی خیلی دوست داشت تو رو به روش طبیعی به دنیا بیاره تا به عنوان یک مادر فداکار ایرانی مطمئن باشه وظیفه اش رو کامل انجام میده(تقصیر خودم هم هست از بس فیلم فارسی نشونش دادم مامانی رو جو گیر کردم) ولی به هر حال شرایط به گونه ای شد که در نهایت امروز پس از بیمارستان عوض کردنهای پی در پی و معاینات مختلف مجابش کردیم!!که سزارین برای تو بهتره و مامانی هم طفلکی به ناچار راضی شد.اما از بس که صبح همش منتظر بودیم و قتی که دکتر ساعت 11 از راه رسید  تازه برای انتظاری دیگر خودمون رو آماده می کردیم که به ناگاه سر و کلت پیدا شد و از جلوی ماپیچ و تاب خوران رد شدی و ما متحیر ؛من همینطور که ازت فیلم میگرفتم بغض کرده بودم ولی جلوی تو خودم رو کنترل کردم و گریه نکردم که یه وقت خیال نکنی بابات هم تازه بدنیا اومده!! و بگی ما رو باش کی میخواد از ما مواظبت کنه ،بگذریم،آلای عزیز تو در ساعت 11:30 امروز(به شرحی که خاله حمیده داده)خودت را با وزن 3.850 کیلوگرم و قد 52 سانتیمتر(وروجک نیم متری) بر ما نمایاندی.                                                         آلا جان مامانی امروز روز سختی رو پشت سر گذرونده و شب سختی رو هم احتمالا خواهد داشت و تو که در کنارشی حسابی مواظبش باش و اصلا همین الان بیا با هم همپیمان بشیم که همیشه یار ویاور مامانی باشیم و سعی کنیم که کمتر اذیتش کنیم، روی قول نوزادانه ای که به من دادی حساب می کنم فسقلی.                                                                                                                           حالا بهتره عکسهای آلا رو که با دوربین خاله حمیده گرفته شده و کلی حجمشون رو کم کردم تا زودتر آپلود بشن رو ببینیم(در ضمن عکس کف پای آلا سفارشی از سوی مامانی برای خاله حمیده است):

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط بابا | 
امروز در ۵۵امین سالگرد کودتای ۲۸مرداد، 18-08-2008، مصادف با نیمه شعبان* سال ۱۴۲۹، ساعت ۱۱:۳۰ صبح آلاء ما به دنیا آومد. این خبر مسرت بخش را به اطلاع تمام آنهایی که چشم به راه این دختر کوچولو بودند می رسانیم.
هنوز عکسی از آلا کوچولو مخابره نشده است و آخرین شنیده ها حاکی از آن است که آلا به شدت شبیه مامانی می باشد! (خوشحال باشیم یا ناراحت؟!)

*: توضیح این که طبق قوانین نجوم ماه گرفتگی تنها در شب هایی که ماه کامل است اتفاق می افتد. در نتیجه شنبه شب که ماه گرفتگی داشتیم شب چهاردهم شعبان بوده و بعید نیست که امروز به جای دیروز نیمه شعبان باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:27  توسط آلا | 
این خان‌دایی ما با وجود این که مهندس کامپیوتره و کلاً آدم فرهیخته‌ای محسوب می‌شه، ولی نمی‌دونم چرا همه‌ش توی Windows کار می‌کنه و از دنیای Linux و Open Source هیچ استفاده‌ی کاربردی نمی‌کنه! البته من خودم تا همین چند روز پیش که خاله حمیده و عمو محسن این مسایل را برام توضیح دادند هیچی نمی‌دونستم! ولی خوب حالا دیگه یه چیزایی سرم میشه!
این مقدمات را گفتم که بگم تمام عکسای قشنگی که خاله می‌خواست تو اینجا بذاره و مامانی رو امیدوار کنه که من هم بالاخره به دنیا می‌آم و کلی عکس می‌ندازم و کلی با خنده‌ها و گریه‌هام خستگی این مدت طولانی انتظار را جبران می‌کنم، در عرض چند لحظه با قاط زدن Windows کامپیوتر دایی میثم پرید و فقط یکیشون که شانسی upload شده بود باقی موند. حالا بماند که دایی میثم کلی علاف شد و البته باز هم از رو نرفت و یک Windows جدید نصب کرد!
این عکس باران دختر دایی مامانی است که فقط ۳-۴ هفته از من بزرگ‌تره:



می‌خواستم بگم مامانی‌جون من هم خیلی منتظرم که زودی به دنیا بیام. خانم دکتره گفته اگه به تعداد انگشتای دستم مامانی بخوابه و پاشه من ایشالا به دنیا میام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:39  توسط آلا | 

برای دیدنت بی تابم دخترکم! انتظار خیلی سخت شده. این روزهای آخر هر لحظه اش به اندازه ی هزار سال می گذره. هر شب خوابتو می بینم، بغلت می کنم، شیرت می دم و همه ی نکاتی رو که راجع به بچه داری توی کتابها خوندم تو خواب مرور می کنم. خلاصه کلی باهات حال می کنم اما وقتی بیدار می شم... بی حوصله و کلافه ام. نمی دونم گرمای هوا کلافه ام می کنه یا انتظار. همه ی لحظه ها و ساعتها به فکر کردن به تو می گذره، این که کی و چه جوری به دنیا میای، چه شکلی هستی، مشکلی نداری و .... این روزها باید چهار چشمی مراقب تکونهات باشم که اگر یه روز تکونهات کم شد سریع برم بیمارستان (نکته ی آموزشی برای مادران آینده!). دکتر می گه تا 25 مرداد تو به اندازه ی یه جنین کامل نه ماه و نه روزه می شی و بعد از اون درشت تر از حد طبیعی، طوری که باید با سزارین به دنیا بیای، اما من دلم می خواد به روش طبیعی به دنیا بیای. شاید به همین دلیله که این روزها اینقدر برای ظاهر شدن علایم زایمان بی تابی می کنم. البته اعتراف می کنم که از زایمان طبیعی بینهایت می ترسم، اما یه ترس توام با کنجکاوی. دوست دارم حداقل به خودم ثابت کنم که می تونم و بعد به این شجاعت خودم افتخار کنم!! و تا آخر عمر سرت منت بذارم که نه ماه بارداری و زایمان طبیعی چقدر سخت بوده!!!

خلاصه این که فسقلی حسابی فکر مامانی رو مشغول کردی. پروژه هایی که قبلا توی سه سوت انجام می دادم (این یه جورایی تعریف از خودم بود که بابا چی بودم من!!)حالا یه ماهه که بلاتکلیف موندن و من نمی دونم چه بهانه ای برای استادم بیارم. آخه این بدشانسی نیست که استاد آدم خودش حین تحصیل دو تا بچه آورده باشه و تازه کلی هم موفق بوده باشه؟ اونم توی کانادا و بدون هیچ کمکی!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط مامانی | 

"و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما هرگز خوشبختی را در خانه ی همسایه جستجو نکرده ایم...

خوشبختی را نمی توان وام گرفت.

خوشبختی را نمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان تکدی کرد...

خوشبختی گمان می کنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه." (نادر ابراهیمی)

و اما عزیزترینم! خواستم شاکی باشم که چرا فراموش کردی؟ چرا چیزی نگفتی؟ حتی یه تبریک خشک و خالی. اما مگه مهمه امروز چه تاریخی داره؟ مگه مهمه که امروز چه عنوانی داره یا چه لیبلی رو یدک می کشه؟ مهم اینه که از صبح چند بار زنگ زدی، حالم رو پرسیدی، تزریق آمپولم رو یادآوری کردی و اینکه مواظب خودم باشم. مهم اینه که همه ی لحظه های زندگیت و همه ی فکر و ذکرت من هستم و من، فارغ از تاریخها و روزها و سالها. مهم روزهاییه که در کنار هم خندیدیم، گریه کردیم، دعوا کردیم اما قهر نکردیم ... مهم روزهاییه که برای دیدن دختر کوچولو لحظه شماری کردیم و خنده ها،  گریه ها، شیرین زبونی ها و حتی بداخلاقی هاش رو شبیه سازی کردیم و بیشتر برای دیدنش بیطاقت شدیم. مهم تویی و نفس گرمت که تا هست زندگی هست و خوشبختی هست. در کنارم بمان یگانه ترین. سومین سالگرد هم خونگیمون مبارک!  

پی نوشت از آلا: من که نفهمیدم این مامانی چی نوشته! فقط می دونم چیز مهمی ننوشته! آخه این چیزها که برای آلا نون و آب نمی شه. یکی فقط به من بگه کی می تونم با این اسباب بازی های خوشگلی که دایی میثم از چین برام آورده بازی کنم؟ البته اگه تا اون موقع مامانی و بابایی سالم گذاشته باشنشون! دمت گرم دایی میثم و تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:27  توسط مامانی | 

آلا جان سلام ، امروز سارا کوچولو هم در تبریز بدنیا اومد. سارا دختر "علی بابا" ست که امروز باباییش خبر بدنیا اومدنش رو داد و امیدوارم دوستهای خوبی برای هم بشید.

علی مددی از حدود ده سال پیش به لقب علی بابا مفتخر شده بود که در نهایت امروز سارا کوچولو چشم به این دنیا گشود وبه گفته خودش دیگه رسماً "علی بابا" شد،به علی مددی عزیز رسماً و کتباً از همین تریبون تبریک می گم وبرای خانواده کوچکش آرزوی بهروزی دارم.

عمو روحی هم که کلی از اومدنت ذوق زده شده بود برات توی وبلاگش  لینک وبلاگت رو گذاشته و قول میده تا مثل بقیه عموها بزودی یه هم بازی برات بیاره ،البته بدیهیه که قبلش باید ازدواج کنه!

راستی باران کوچولو هم روز چهار شنبه بدنیا اومد ،باران دختر دایی مامانیه و به گمانم روزهای پر ماجرایی در کنار هم خواهید داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط بابا | 
الهی قربون عکست برم دختر گلم! قربون چشم هات بشم که  کپی چشم های باباییه و اون سنجاق گنده که منو یاد خاله حمیده می ندازه! آخه از اون جایی که وقت خاله حمیده خیلی با ارزش تر از اون بود که به دوختن دکمه های بی ارزش لباسش بگذره، همیشه دست به دامن این سنجاق های بینوا می شد! طوری که اگر از کنار آهن ربا رد می شد حتما بهش می چسبید!  حالا منم یه عکس برات می ذارم که بدونی در این هفته تقریبا چه شکلی هستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط مامانی | 
ای بابا! این مامانی و بابایی عجب حرفای قلمبه سلمبه‌ای می‌زنن! من که نمی‌فهمم!
اینجا که من هستم نور نیست نمی‌تونم عکس بندازم. حالا عجالتا یه عکس مجازی گذاشتم تا بتونید منو تصور کنید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:21  توسط آلا | 

هنوز هم باورم نمیشه که قراره پدر بشم!پدر کلمه سنگینیه، احساسم  اینه که  پدر باید یه آدم عینکی و پا به سن گذاشته باشه که کت و شلوار پوشیده باشه و هر از گاهی از زیر عینک نگاهی عاقلانه به بچه اش بیاندازه و یا نصیحت کنه و یا از جوونیای خودش بگه! خلاصه تو مایه های من نیست؛آخه بابا هنوز چیزی از بچگیم نگذشته که. روزهای بازیگوشی و جست وخیزهای کودکانه همین چند وقت قبل آن هم به اضطرار شرایط سرکوب شده بودند ، ولی انگار یه صحبتهایی هست که قراره من هم پدر بشم. روزی که فهمیدم قراره پدر بشم یادمه، از سرکار که اومدم فاطمه رو گریان و خیره به مانیتور دیدم.

 -عزیزکم چی شده؟ من رو به برگه ی آزمایشی که روی میز بود حوالت داد، در برگه ثبت شده بود    Beta-HCG=211 و 20≤ رو POSITIVE  معرفی کرده بود . بی وجدان چقدر هم از 20 فاصله داشت  ودر POSITIVE بودنش هم خدشه ای نبود ولی من که حالیم نبود HCG چیه حتماً بد چیزیه که فاطمه رو چنین مشوش ساخته ، شاید ایدزه ؟ ولی بابا ایدز که HIV بود، نمی دونم چرا ولی یهو گفتم : حامله ای؟؟! و جواب تکان سری بود به تایید سوال و سیل اشکی بود جاری .

و من مبهوت وخندان ! آخه این که بدونی یه روزی پدر می شی با اینی که بدونی پدر شدی خیلی فرق داره!!

به هر حال آلا کوچولو در حال تشریف فرمایی هستند و سیگنالهای هشدار دهنده شون رو هم به شرحی که مامانیش نوشته ارسال کرده اند و بهتره دیگه کمتر پی فلسفه بافی باشم و قبول کنم که من هم به زودی یه پدر کت و شلواری عینکی خواهم شد!پدری همچون پدرهای دیگر مشتاق پدر بودن!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط بابا | 

بله دختر کوچولو، حالا دیگه مامان و بابا رو سر کار میذاری؟ با اون آقای دکتر سونوگرافی که چند سال عمر هم به خدا بدهکار بود دست به یکی کردی؟! دارم برات، نمی دونی وقتی دکتر پیره گفت که جفت چروکیده و جدا شده و دیگه نمی تونه جنین رو تغذیه کنه و باید همین الان بری بیمارستان تا بچه به دنیا بیاد، چه حالی شدم. از اوصاف حال مامانی همین بس که تو راه مطب خانم دکتر محکم خوردم به یه آقای نه چندان کوچولو! (یه چیزی بود تو مایه های دیوار) و تازه از شدت درد و چشم های مبهوت آقاهه فهمیدم چه خبره! اونم احتمالا از شنیدن "ببخشید" بی حال من فهمید چه خبره! البته در اون حال بی اهمیت ترین چیز دنیا همون آقاهه بود که با کله رفته بودم تو شکمش!! حالا این که از لحظه ی شنیدن این خبر تا تجدید سونوگرافی پیش یه دکتر دیگه چه بر من گذشت و به چه چیزهایی فکر کردم بماند. چون بعضی هاش اونقدر خنده داره که خودم هم خنده ام می گیره. مثلا هی به خودم لعنت می کردم که مامان احمق این دو سه روز آخر که تکون های بچه خیلی بیشتر شده بود و  کلی ذوق مرگت می کرد، در حقیقت از بی غذایی و ضعف تقلا می کرده که مامانی به دادم برس! خلاصه فسقلی مامان، تا سرحد سکته منو بردی، ولی خوب همه چیز با سونوگرافی دوم که همه چیز رو نرمال تشخیص داد به پایان رسید. فقط مایع آمنیوتیک که تو در اون غوطه وری و ازت محافظت میکنه کمتر از حد نرماله و این احتمال سزارین رو بالا می بره. بگذریم! همه ی این ماجراها بهانه ای شد تا من و بابایی که همه‌ی کارها رو گذاشته بودیم برای دقیقه‌ی نود و با خیال راحت فکر می‌کردیم یک ماه دیگه وقت داریم، به خودمون بیایم. بابایی امروز مرخصی گرفته تا هم به کارها برسیم و هم یه چند روزی از این آخرین روزهای دو نفره بودنمون لذت ببریم. بماند که بابایی چقدر از شنیدن این خبر و اینکه دختر کوچولو یه ماه زودتر به دنیا میاد چقدر خوشحال بود و حسش ۱۸۰درجه با حس مامانی فرق میکرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:32  توسط مامانی | 
من آلا هستم. اینجا وبلاگ منه و آرزوم اینه که اینجا هزار تا دوست خوب پیدا کنم. در حال حاضر بزرگ‌ترین معضل زندگیم اینه که این جایی که الان زندگی می‌کنم خیلی تنگ و کوچیکه. تازه تاریک هم هست. این بود که بالاخره اون تصمیم بزرگ را گرفتم و خواستم بیام به یک دنیای یکمی بزرگتر. البته مامانی میگه دنیای ما خیلی بزرگتر از دنیای کوچولوی توه! خلاصه این که هرچی سعی کردم و لگد زدم و پاهامو کوبیدم، این مامانی و بابایی نفهمیدن که نفهمیدن. حتما باید خانم دکتر بهشون می‌گفت تا باورشون بشه که آقا! من می‌خوام به دنیا بیام. خلاصه مامانی و بابایی مثل این ندید بدیدا کلی ترسیده بودن. منم شیکممو گرفته بودم و هی بهشون می‌خندیدم. حالا بذار یکم سر کار باشن تا من وسایلمو جمع کنم و راهی بشم.
این که چی شد مامان و بابام بعد از کلی بالا و پایین کردن و خون دل دادن به اطرافیان این اسم را برام انتخاب کردند، قصه‌ی طولانی داره. منم درسته به دستور خاله‌م زودی بزرگ شدم، ولی خوب هنوز خوب نمی‌تونم حرف بزنم و احتیاج به ممارست بیشتر دارم. به مامانی می‌گم زودی قضیه‌اشو براتون تعریف کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط آلا |